«برای زندگی خانوادگی هیچ استعدادی ندارم، جز آنکه میتوانم ناظر باشم. هیچگونه احساسِ خانوادگی ندارم و آمدنِ مهمانها تقریبا این احساس را به من میدهد که موذیانه مورد حمله قرار گرفتهام.»
یادداشتها_فرانتس کافکا
همیشه احساس میکرد که از جمع جدا افتاده و این احساس در گذر سالها تشدید شده بود. انگارکه هیچ سهمی یا نقشی در زندگیای که پیرامونش در جریان بود، نداشت. یاد گرفت که مغرورانه لبخند بزند، اما لبخندش هیچوقت به چشمهایش نمیرسید.
موجود عجیب و مضحکی شدهام، شعورم درست کار میکند، ولی احساسم، چطور بگویم؟ کند شده؛ نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام و نه به کسی علاقهمند.
- اتوان بخخوف