همیشه احساس میکرد که از جمع جدا افتاده و این احساس در گذر سالها تشدید شده بود. انگارکه هیچ سهمی یا نقشی در زندگیای که پیرامونش در جریان بود، نداشت. یاد گرفت که مغرورانه لبخند بزند، اما لبخندش هیچوقت به چشمهایش نمیرسید.
موجود عجیب و مضحکی شدهام، شعورم درست کار میکند، ولی احساسم، چطور بگویم؟ کند شده؛ نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام و نه به کسی علاقهمند.
- اتوان بخخوف
تنها یک چیز را میدانم . نه تنها او را دوست داشتم ، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را مى خواست . و آرزو میکردم که با او در جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد .
صادق هدایت