تنها یک چیز را میدانم . نه تنها او را دوست داشتم ، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را مى خواست . و آرزو میکردم که با او در جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد .
صادق هدایت
من استاد حرف زدن در سکوتم، كل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام.
- نازنین، داستایوفسکی
من رویابافم. از زندگی واقعی به قدری بیگانهام که مجبورم اینجور لحظههای بینظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون اینجور لحظهها چیزی است که در زندگیام خیلی کم پیش آمده.
- شبهای روشن ، داستایفسکی
از میان دو واژه انسان و انسانیت اولی در میان کوچهها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است.
- ویکتور هوگو