فراموش کرده بودم که دوست داشته شدن، واقعاً و از ته دل دوست داشته شدن چه حسی داشت، از روزی که پدرم مُرد، سالهای زیادی میگذرد؛ و مادرم... اصلاً نمیخواهم به این مسئله فکر کنم؛ اما بعد وایولت آن کلمات را به من گفت، به من اعتماد کرد، قلبش را به من سپرد و من به یاد آوردم. لعنت به من اگر برای نگهداشتن این حس تلاش نکنم
ربکا یاروس / دسته چهارم
هدایت شده از امپـراطورئ پریچـٰہها
Pov : :
هواꥉ دیگـه𖫲 طوࢪی شده ڪه𖫲 م𖫲یٮٓونی
لباꥉساꥉی م𖫲وࢪد علاꥉقٮٓ و بپوشی𐨆
اꥉین𐨆𐨆 آخ꤬ر یـن𐨆𐨆 ن𐨆𐨆ـفسهاꥉی𐨆𐨆 م𖫲ـن𐨆𐨆 بود
،آخ꤬ر یـن𐨆𐨆 پـژواꥉك صداꥉ . .
فقط یك ࡄکـوٮٓ عم𖫲یـق،
جاꥉیـٰم𖫲 ꤬ر ا پ꤬ر خواꥉهد ک꤬ر د !
م𖫲ن𐨆𐨆 پن𐨆𐨆ـاꥉهن𐨆𐨆ده اꥉم𖫲 ، بـہ م𖫲꤬ر زهاꥉی𐨆𐨆 ٮٓـن𐨆𐨆ٮٓ . .
و م𖫲ن𐨆𐨆 هم𖫲ـہ جـہاꥉن𐨆𐨆 ꤬ر ا د꤬ر پی꤬ـر اꥉهن𐨆𐨆 گ꤬ـر م𖫲 ٮٓـو
خـلاꥉصـہ م𖫲ی𐨆𐨆کن𐨆𐨆ـم𖫲 !
شاꥉم𖫲لو ᩛᮢຼ࣪ꨵᩛֶ . .
ن𐨆𐨆اꥉگـہاꥉن بـہ خـودم𖫲 آم𖫲دم و دیـدم𖫲 ،
ٮٓـن𐨆𐨆م𖫲 م𖫲م𖫲ل𐨆𐨆و اꥉز زخـم𖫲 اꥉࡄٮٓ . . ول𐨆𐨆ی هن𐨆𐨆ـوز ꤬ر وی پـاꥉهاꥉی خودم𖫲 اꥉیࡄٮٓـاꥉدهاꥉم𖫲 ‧․͠ ⃕ ͞ ࣪͡ .