هیچوقت به این فکر نکرده بودم که رنگ موردعلاقهام چیست. تابهحال مهم به نظر نمیرسید. تا وقتی به یک جفت چشم آبی اقیانوسی خیره شدم و فهمیدم شاید غرق شدن چیز زیبایی باشد. تا وقتی به یک جفت چشم آبی آتشین خیره شدم و دریافتم شاید سوختن دردی نداشته باشد. تا وقتی به یک جفت چشم آبی آسمانی خیره شدم و فهمیدم شاید سقوط کردن اتفاق آرامشبخشی باشد. قبلاً هیچوقت به رنگ موردعلاقهام فکر نکرده بودم، چون رنگی را ندیده بودم که ارزش این عنوان را داشته باشد. تا حالا. اکنون رنگی هست که ارزش این عنوان را برایم داراست. با صدایی آرام میگویم: «آبی.»
مجموعه کتاب ناتوان از من تقدیم به https://eitaa.com/star_moon987
احساس کردم حفره ای که در قلبم بود بیشتر باز شد . بی اختیار در آسمان شب چشم گرداندم و ماه را پیدا کردم و گذاشتم نور روشن و ملایمش بر صورتم بتابد و مرهم دردم شود . یاد مادرم افتادم و اورا در ماه مجسم کردم، بعد چشم هایما را بستم و ناخن هایما را کف دستم فرو کردم . نه ، اجازه نمیدهم سایه این عشق تا فرجام بر سرم سنگینی کند ؛ من بیشتر از اینها بودم خانواده ای داشتم که به یادشان بودم و آرزو هایی که به آنها برسم ... و یک ماه سر هم بود که فردا باید به جنگش میرفتم .
مجموعه دختر مهتاب از من تقدیم به https://eitaa.com/Artist_18
دوستش از سقوط نمیرسید ، از این میترسید که با بالا نرفتن چه چیزی را ممکن بود از دست بدهد . ادعا میکرد بهترین سیب ها نوک درخت میرویند .
مجموعه کتاب تاج و دوقلو ها از من تقدیم به https://eitaa.com/simplethingss