دقت کردین جملات وارونه چگونه هستند؟
گنج،جنگ میشود،درمان،نامرد، وقهقهه،هقهقه! ولی دزدهمان دزد است و گرگ همان گرگ است و درد همان درد است... آری نمیدانم چرا من ، نم زده است و یار،رای عوض کرده است و راه گویی هایشده و روز به زور میگذرد. واشنارا جز درانشا نمیبینم و چه سرداست این درسزندگی؛ اینجاست که مرگ برایم گرممیشود و چرا که درد همان درد است...!
من در فروپاشیهایم اشکی نریختم و حالا برای گیر کردنِ لباسم به دستگیرهٔ در، زار میزنم؛ طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست.
این، حاصلِ نادیده گرفتنِ رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
اشكها را پشت لبخندى مخفي ميكنيم كه خیلى درد ميكند؛ و هیچکس نمیفهمد...
ما را همین درد نفهمیدن، میکشد؛
نه زخمها!
_شاملو
میگفتند مرگ رفتن جسم است .. پایان قرمزى خون و نفس هاى لرزان! اما من مرگ را با چشمان خود ديدم!...جسمى مانده بود بي خبر از روح سرگردانش و آنجا بود كه من دیدم... میشود با قلبى تپنده هم مرگ را زندگی كرد!