اشكها را پشت لبخندى مخفي ميكنيم كه خیلى درد ميكند؛ و هیچکس نمیفهمد...
ما را همین درد نفهمیدن، میکشد؛
نه زخمها!
_شاملو
میگفتند مرگ رفتن جسم است .. پایان قرمزى خون و نفس هاى لرزان! اما من مرگ را با چشمان خود ديدم!...جسمى مانده بود بي خبر از روح سرگردانش و آنجا بود كه من دیدم... میشود با قلبى تپنده هم مرگ را زندگی كرد!