اپیزودِ سه/
صدای انفجار واضح تر از روزهای دیگه
به گوش رسید.
خبری از ترس و سست شدن پاهام نبود،
صدای آقایی که بلند داد زد:
پناه بگیرید!
جرقهی برگشتن به فضا بود
چادرمُ رو سرم مرتب کردم و رفتم سمت پنجره،
نشسته بود رو زمین و بیصدا اشک میریخت...
همسرش دویید سمتش،
دستاشُ حلقه کرد دور سرش و بلند گفت:
نترس عزیزم من اینجام!
اشکاشُ پاک کرد و آروم گرفت:)
*عشق همیشه نجات دهندهس
#روایت
@Hoborr
آیت الله خامنه ایمتولد شو،برای مردن!.mp3
زمان:
حجم:
329.9K
اِسمَع اِبنَ آدم!
@Hoborr
#ژلوفن_صورتی
اپیزودِ چهار/
نمیدونم شب چندم بود اما،
لابلای شلوغیِ جمعیت صدایِ همراه بغضش
انقدر رسا بود که توجهم رو جلب کرد.
داشتیم مصاحبه میگرفتیم اومد جلو،
چفیه روی سرش رو مرتب کرد
دوربین چرخید سمت چهرهی خسته و غمزدهش؛
هربار بغض راه گلوش رو بست و تاکید میکرد باید مصاحبه تکرار بشه معتقد بود:
اجنبی نباید اشکِ زنِ ایرانی رو ببینه*
@Hoborr