eitaa logo
•حُبور•
839 دنبال‌کننده
99 عکس
23 ویدیو
0 فایل
در شکستِ بال پروازِ دِگَر داریم ما! . . . کپی؟فور کن مومن.
مشاهده در ایتا
دانلود
فریمِ اول/ همون گوشه‌ی همیشگی و دنجِ حوزه نشستم و بوی نمِ خاکِ بعد از بارون عجین شده با عطر یاسِ ادکلان‌م، به مشامم می‌رسه و با خط به خطِ مناجات با صدای حاج منصور به‌ عمقِ جان می‌نشینه.این خلسهٔ دلپذیر رو مدیونِ غرق شدن میانِ طراوت و کلمات بودم که من هم کربلایی بشم @Hoborr
فریمِ دوم/ آروم با دوتا چایی و یکم رطب کنارم نشست، بعد شلوغی های روز و حالا اوج سکوت ساکن بود. با زمزمه"اللّٰهُمَّ عَظُمَ بَلَائِى"بغض نصفه و نیمه رها شد،که صدای آژیرِ هشدار بلندتر از همیشه به صدا دراومد. روپوش و دوربین‌مُ برداشتم که راهی کربلا‌‌ بشم @Hoborr
فریمِ سوم/ صبح رو با بغض عمیق آغاز کردم و با استرس بندِ کفش‌هام رو بستم و از درِ حوزه رفتم بیرون. آسمون،میزبانِ ابرها و رعد و برق های غیرمنتظر‌ه‌ای بود که بعد از چند دقیقه ترسناک‌تر از همیشه بارید. داشتم میگفتم: ای بی‌وفا بارون تو کربلا کجا بودی؟ که گفت: وفادار شده داره برای کربلای ایران‌ میباره @Hoborr
فریمِ چهارم/ ساختمون های غرقِ غبار و دودِ بعد انفجار، و تلفیقشون با گرگ و میشِ هوا درخواست لنزِ دوربین رو "بله" میگفتند و عکس ها به سیاه‌ترین شکلِ ممکن ثبت می‌شدند. سرعت شاتر دوربینم اوج گرفت، مادری با آغوشش ضامنِ جانِ پسرش شده بود و حالا پرکشید به آسمون کربلا. @Hoborr
فریمِ پنجم/ درگیریِ این روزا فرمت ماهانه دوربین رو به تعویق انداخته بود و حالا،حافظه متوقف شد. دوربین رو سپردم روپوش‌م رو پوشیدم و نشستم کنار مادر بزرگِ ۶۰ساله‌ای که نوه‌ش براش شعر میخوند از بالای چشمای پر از آرامشش خون چکه می‌کرد. داشتم دور آخر بانداژُ فیکس میکردم که با صدای دکتر خانم‌ گفتن‌ش برگشتم! @Hoborr
فریمِ ششم/ مطمئن شد حال مادربزرگ‌‌ش بهتره دستمو گرفت و با هم رفتیم سمتِ اتاقش: -دکترخانم اسمت چیه؟ +اسم من ماهیِ خوشگل خانم -خاله ماهی،دیشب یادم رفت برای عروسکم لالایی بخونم خوابم برد الان براش شعر میخونم،تو مثل مادر جون زخماشُ خوب کن! بغلش کردم و نوازش موهای بلندش یادم انداخت که: "کُلُّ یَومٍ عاشوراء و کُلُّ أرضٍ کَربَلاء" @Hoborr
مادر برای عشق جانبازی کرد./🖤 @Hoborr
فی‌الحال از درد و خستگی توانِ دیدن کلمات کیبورد رو هم ندارم اما باید بنویسم! باید از امشب و تلفیقِ یک عالمه احساسِ مشابه بینِ سیلی از غم بنویسم.باید روایتِ عشق هایی که دست در دست رنگِ خون گرفت رو بنویسم. @Hoborr
•حُبور•
فی‌الحال از درد و خستگی توانِ دیدن کلمات کیبورد رو هم ندارم اما باید بنویسم! باید از امشب و تلفیقِ
ء. شانه به شانه با اویِ خسته‌ی امیدوار به سمت موقعیت بعدی قدم برداشتم. مشغول پانسان خانمِ جوونی شدم که تیزی ترکش خراش کم عمقی روی کمر‌ش ایجاد کرده بود. یسری نخاله رو زمین بود که سرهنگ جوونی به همراه یه آقای دیگه مشغول بررسی بودن و بعد چند دقیقه با جمله‌"سید سنگر شکن بوده" به بررسی خاتمه دادن. @Hoborr