فریمِ سوم/
صبح رو با بغض عمیق آغاز کردم
و با استرس بندِ کفشهام رو بستم
و از درِ حوزه رفتم بیرون.
آسمون،میزبانِ ابرها و رعد و برق های غیرمنتظرهای بود
که بعد از چند دقیقه ترسناکتر از همیشه بارید.
داشتم میگفتم:
ای بیوفا بارون تو کربلا کجا بودی؟
که گفت:
وفادار شده داره برای کربلای ایران میباره
@Hoborr
فریمِ پنجم/
درگیریِ این روزا فرمت ماهانه دوربین رو به تعویق انداخته بود و حالا،حافظه متوقف شد.
دوربین رو سپردم
روپوشم رو پوشیدم و نشستم کنار مادر بزرگِ ۶۰سالهای که نوهش براش شعر میخوند
از بالای چشمای پر از آرامشش خون چکه میکرد.
داشتم دور آخر بانداژُ فیکس میکردم
که با صدای دکتر خانم گفتنش برگشتم!
@Hoborr
فریمِ ششم/
مطمئن شد حال مادربزرگش بهتره
دستمو گرفت و با هم رفتیم سمتِ اتاقش:
-دکترخانم اسمت چیه؟
+اسم من ماهیِ خوشگل خانم
-خاله ماهی،دیشب یادم رفت برای عروسکم لالایی بخونم خوابم برد الان براش شعر میخونم،تو مثل مادر جون زخماشُ خوب کن!
بغلش کردم و نوازش موهای بلندش یادم انداخت که:
"کُلُّ یَومٍ عاشوراء و کُلُّ أرضٍ کَربَلاء"
#روایت
@Hoborr
•حُبور•
فیالحال از درد و خستگی توانِ دیدن کلمات کیبورد رو هم ندارم اما باید بنویسم! باید از امشب و تلفیقِ
ء.
شانه به شانه با اویِ خستهی امیدوار
به سمت موقعیت بعدی قدم برداشتم.
مشغول پانسان خانمِ جوونی شدم
که تیزی ترکش خراش کم عمقی روی
کمرش ایجاد کرده بود.
یسری نخاله رو زمین بود که سرهنگ جوونی
به همراه یه آقای دیگه مشغول بررسی بودن
و بعد چند دقیقه با جمله"سید سنگر شکن بوده" به بررسی خاتمه دادن.
@Hoborr
•حُبور•
ء. شانه به شانه با اویِ خستهی امیدوار به سمت موقعیت بعدی قدم برداشتم. مشغول پانسان خانمِ جوونی شدم
ء.
داغ پشتِ داغ بود،
لیست شهداء رو ازش گرفتم و دیدم
خانواده شهید محرابی صدر لیست جا خوش کرده بودند.
هنوز دیدن اسمشون رو هضم نکرده بودم
که بهم گفت آقای محرابی هدف ترور بوده.
آقای محرابی؟
نخبهای ناشناخته،
همون آقای متواضع و مهربون که از
اولین شبِ تجمع بینِ جمعیت پرچم بین
دستاش بود و همراهِ خانوادهش کفِ خیابون بود.
@Hoborr