•حُبور•
ساعت از 8 شب گذشته، مجروح ها به محلِ اسکان هدایت شدند و آخرین آمبولانس با جمعی از پیکر ها رفت با جمل
ء.
بوی عطرش آشناست،
در لحظه بغلم میکنه و مرواریدای چشماش مهمون شونه های بیجونم میشه.
مهسای ۱۵ساله رفیق شهیدهش بود،
با جملهی"پیکرشُ دیدی؟"بیقراریش
بیشتر میشه.
گرمتر بغلش میکنم،
به یادِ حرارتِ ترکشی که مهسا رو از آغوشش گرفت!
@Hoborr
•حُبور•
ء. بوی عطرش آشناست، در لحظه بغلم میکنه و مرواریدای چشماش مهمون شونه های بیجونم میشه. مهسای ۱۵ساله ر
ء.
مردم همیشه پایِ کار طبقِ برنامه هرشب،
بعد از آقای روحانی شعار ها رو فریاد میکنند.
حالِ مردمِ محل عجیبِ،
آقای مداح برخلاف هرشب زودتر از موعد همیشگی مرد و زن رو به مجلس بکاء دعوت میکنه.
از چهارراه دور میزنیم و حالا کاروان کنار قتلگاه شهید محرابی و خانوادهش متوقف میشه.
ذکر مبارک 'حسین' با حال عجیبی به گوش میرسید و مرد و زن به بکاء متوسل شدیم.
زیرصدای حسین گفتنِ جمعیت برقرار بود که آقای مداح سکوت کرد!
@Hoborr
•حُبور•
ء. مردم همیشه پایِ کار طبقِ برنامه هرشب، بعد از آقای روحانی شعار ها رو فریاد میکنند. حالِ مردمِ محل
ما نمیتونیم تنگه رو به روتون باز کنیم،کلیدش دستِ همونی بود که شهیدش کردید برید بگیرید!
#شهید_تنگسیری
@Hoborr
روایتِ اول/
روحانی تیم حاج آقای یزدی مُسنی که از ابتدای روز پابهپای لباس خاکی های جوان در حرکت بود
پیرمرد عجیبیست،
با هرگام نشان میدهد تمام دنیا را پشت
سر گذاشته و عطشِ دیدار معشوق او را
به میدان کشانده.
ساعاتِ اول انفجار بود و جز بوی باروت
چیزی به مشام نمیرسید،پاسدار جوانی
به عنوان راهنما جلوتر به راه افتاد
وارد کوچهای شد که آسیب زیادی نخورده بود .
اما نگرانی ها برای منزل کنار حسینیه بود!
@Hoborr
•حُبور•
روایتِ اول/ روحانی تیم حاج آقای یزدی مُسنی که از ابتدای روز پابهپای لباس خاکی های جوان در حرکت
ء.
ابتدای کوچه حسینیهای مزین به نامِ امام حسن مجتبی'ع' که خانهای در کنارش آسیب دیده بود.
حوالی ساعت ۵صبح بود،
مدیر گروه جهادی بچه های شریف
بعد از توضیح دادن شرایط چراغ قوه هارو بهمون داد.
احتمال ریزش سقف وجود داشت و ماکزیمم فرصتی که داشتیم 15دقیقه بود.
وارد ساختمونی شدیم که طبق گزارشات
منزل خانم75سالهای بود که تنها زندگی میکردن.
باید آروم حرکت میکردیم،تنها صدایی که به گوش میرسید له شدن شیشه خورده های زیر قدم ها بود.
@Hoborr