•حُبور•
مآهی، اصلا شب آفریده شده تا به خودِ اصلیمون رجوع کنیم.برای لحظهای از صدای آرومِ آقای قربانی دل کَند
آخه چیه این بشر مهبوطِ زمین مآهی؟
صبح تصمیم میگیره طبقِ روتین
از اینور شهر تا اونور شهر دور بزنه و جون بِکَنه برای آرزوهاش،هزار جور مسئولیت از کنج و کنار زندگی میاره وسط و میندازه رو دوش خودش و تازه،بین روز هزارتا قرار به تعویق میندازه و بین صدتا تماس نود و هشتارو با جملهی "وقت ندارم"کنسل میکنه.
انگار منتظره خودشُ برسونه به نقطهی تاریک؛
به محضِ اینکه شب سیاهی میندازه رو دلِ زمین،پای دلِ آدمیزاد طفلکیام میاد وسط.
کیلو کیلو دلتنگیِ شیرین و ذوقِ رویاهای آینده که کنارش یه مثقال دلتنگی غمبار و حسرتدار میدوئه و مثل زَقّوم امید و ذوقِ آدمیزاد و تلخ میکنه و کور .
جیبِ ما همیشه برای خریدنِ دلتنگی پُر بوده،
البته رایگان بودنِ دلتنگیام بیتاثیر نیست مآهی!
@Hoborr
•حُبور•
آخه چیه این بشر مهبوطِ زمین مآهی؟ صبح تصمیم میگیره طبقِ روتین از اینور شهر تا اونور شهر دور بزنه و ج
میدونی غمِ آدمای شب کجا غلیظ تر میشه؟اونجاییکه میشینن پشتِ پنجره اتاقشونُ زل میزنن به ماه،
بجایِ دلتنگی برای عزیزِ گمشدهشون با ماه یقه به یقه میشن، با اشکاشون چنگ میزنن به دل شب.
آدمای شب همیشه دلتنگ میمونن
حتی وقتی که دلیلِ دلتنگیشون کنارشونِ
میدونی چرا مآهی؟
چون مثل قند که تو چایی حل میشه،
آدمای شب تو سنگلاخِ دلتنگی حل شدن!
@Hoborr
•حُبور•
هرلحظه زمزمه میکنم: فَاللهُ خیرُ حافظاً وَ هُوَ الرحمُ الراحمین🤍 @Hoborr
آرامِ دل،بند بندِ دلم میخواند:
اللّهُمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي تَجعَلُ فیها مَن تُریدُ🤍
@Hoborr
•حُبور•
این روزها، چشمانم را برایت هزار مثنوی کردهام تا بعد ها از هَرجا نگاهَت میکنم هر نگاه شعری آشنا شود.
ء.
میگم غریبهی آشنای من؛
اگر یک روزی از بینِ این ایام،
آوازهی جنگ باز هم به گوش رسید و
سایهی غمِ دوری جا خوش کرد روی دلهامون و نذاشت نورِ امید،بتابه به قلب هامون تا یخ نزنیم،مبادا باهم غریبه بشیم.
در هر حالتی
به هر گوشه این سرزمین نگاه کنیم،
خزان مژه های من مثنوی و
قهوهی چشم های تُ همان شعرِ همیشگیست.
@Hoborr