چادرم جوری کشیده شد که سرَم کج شد؛
برگشتم و دیدم داره با صدای بلند گریه میکنه.
-چرا تو صورت منو نقاشی نکردی؟
نگام کن من از اون پسر قبلیِ خیلی قویترم.(آستیناش رو بالا میزنه و بازوهای ظریفش رو با حرص سفت میکنه)
+آخه دوستم گفت این آقا پسر خیلی خوشگله تو نقاشیت خوب نیست صورتشُ خراب میکنی.(اشکاشُ پاک میکنم)
-دروغ میگی،تو منو دوسم نداری ولی من به همه گفتم خیلی خوشگلی.
(نمیزاره بغلش کنم)
+من اگه دوست نداشتم پس چرا از هیچکس بجز تو عکس نگرفتم؟
-اگه راستی میگی نشونم بده.
(گالری رو بالا و پایین میکنه و چشمای مرواریدیش لبخندی میشه)
+آشتی خوشتیپ؟
-آشتی،ولی قول بده برای هیچ پسری نقاشی نکشی.
با قول انگشتی مطمئن شد و رفت،
و ذوقِ"هنوزم بچه ها دوسم دارن"رو
مهمونِ قلبم کرد:`)
@Hoborr
#روایت
میگم که:
نه میخوام،
نه میتونم هرلحظه یادآوری کنم.
که با متانت همیشگی و صبرِ لایتناهی
تسبیحش رو دور مچ،حالت دستبند
میپیچه و بعد ثانیهای میگه:
ماهی نرو تو تُنگِ فکر و خیال،
باور کن تکرار نیازِ !
بعضی کلمات کلمه نیستن،
خودِ خودِ نَفَختُ فیهِ مِن روحِی هستند.
برخی جملات هم جمله نیستن،
بلکه حکمِ ذکر رو دارن که تکرارِ اون ذکر
همون باطنِ جملهی دوست دارم میشه.
تکرار لذتی شبیهِ طوافِ کعبه رو داره،
هربار یادآور شدنِ عزیز و ارزشمند بودن
از رنجِ بقولِ خودت
این دیارِ دلگیرِ هبوطِ آدم کم میکنه؛
اگر برات مهمه هرروز براش تکرار کن.
@Hoborr