بعد از مراسم غبارروبی دسته گل های
آبی،صورتی و قرمزم رو گرفت جلوی صورتم.
گوشهی چادرم رو گرفت و به سمت مقصد نامعلوم راه افتاد،تمام مسیر داشت
قانعم میکرد عهد و پیمانمون رو فراموش
نکنم،و برای عاقبت بخیریمون دعا کنم.
با هربار گفتن کلمه شهید مردمک چشم های
او از ذوق و مردمک چشم های من از اشک برق میزد.
همینطور که اصرار میکرد با دست اشاره کرد و گفت:
خب ماهی خانم،الوعده وفا!
از بالای مزارها رد میشدم و جملهی هرمزار
باعث میشد حس کنم دارم از غم بال درمیارم.
@Hoborr
•حُبور•
بعد از مراسم غبارروبی دسته گل های آبی،صورتی و قرمزم رو گرفت جلوی صورتم. گوشهی چادرم رو گرفت و به سم
ء.
قدمام با دیدن "ما مدعیان صف اول بودیم"
کندتر شد،مشغول عکس گرفتن بودم که
دستای لرزونش رو روی مزار گذاشت.
-گل دخترم،
داری از وصیت شهید عکس میگیری
داری از آرزوهاش عکس میگیری
+شما مادر شهید هستین؟
-بله
+میشه بغلتون کنم؟
(دستای مادرانهش رو باز کرد و گرم بغلم کرد)
-غم چشمات نشونه از غم دلت داره عزیزم،
این رزق از طرف آقا مهدیِ منه دل بسپار
به شهداء و خیالت راحت باشه.
نشونهای که میخواستم رو همراهِ مهربونیِ مادرانهش بین دستام گذاشت ،
برای بار آخر بغلم کرد و گرمای دستاش
زمستونِ قلبم رو بهاری کرد(:
@Hoborr
هوشنگ ابتهاج، محسن چاوشی، طاهر قریشی و.. 475_96597636788039.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
باور نکن که لحظه ای از تو غافلم؛
#ژلوفن_صورتی
@Hoborr
•حُبور•
میگفت: من ابراهیم و مریم نیستم که گلستان بسازم از این جهنم درون .. ولی اشکِ روضههای حسین رو در مشکِ