راستش را بخواهی این روز ها کم شدهام.
کمتر میخوابم، کمتر مینویسم، کمتر حرف میزنم و معاشرت میکنم، حتی کمتر گریه میکنم.
من تمامم را برای غم مقدست نگهداشتهام،
آخر قرارِ بیقراری های من اشک است؛
اشک هایی که به یُمنِ برکتِ روضههایت
دلِ بیمارم را مداوا میکند.
بهتر از هرکسی میدانی تمام سال زخمهای قلبم را پنهان کردم، آخر غمِ دلم مَحرم میخواهد و چه مَحرَمی بالا تر از بندِ دلِ زینب کبری'س'؟!
اینبار که اذن ورود بدهی با دلی که از ترسِ دردِ شکستگی هایش دیگر میلِ به تپیدن ندارد خواهم آمد، و راه نجاتم همان آغوشِ گرمیست که پناهِ رقیهساداتِ سه سالهات بود.
میگویم از زندگی بُریدهام اما شوقِ وصالت
همچون آتش در دلم زبانه میکشد؛ عشقِ تُ دلیلِ حیات و مماتِ من شده حسین جان.
اینبار محرم را به نامِ تنهاییات آغاز میکنم،
تنهاتر از هرزمان بهسوی تُ فرار کردهام
منِ فراری را زندانیِ غمت کن(:
@Hoborr
کی زمان حمله فرا میرسد جانانِ من؟
آن لحظه که با تیغِ دودَمِ ذوالفقار و
دَمِ حیدریات رجعت فرمایی.
یعنی نصیبمان میشود تا با جانبازی در رکابت، انتقام کربلا تا کشور دوست را بگیریم؟
از امشب دندانِ خشم
بر جگرهای سوختهمان میفشاریم،
تا آن روز ما بر بیعت با امام میمانیم،
چه با قیام و سیف چه با قعود و سلم!
@Hoborr
روضه شروع نشده بود گریه میکردیم
حینِ روضه گریه میکردیم
بعدِ روضه گریه میکردیم
این شعلهی دلمون خاموش نمیشد
که گفت:
بچه ها!
امشب این صدای هلهله هایی که
با رفتن آقا بلند شد مدام تو سَرَم میپیچید،
بعد وقتی که حاج آقا زمزمه میکرد
"بلند مرتبه شاهی به روی خاک افتاد"
صدا ها بلند تر میشد(:
@Hoborr
روضه موطنِ تمامِ شروعها و پایانهای زندگیِ،
هُوَ الاَوَلُ و الآخِرُ و الظّاهِرُ و الباطِن .