اگر میپرسی از حالم، دقیقا مثل بیروت است
لبم آواز میخواند، دلم انبار باروت است:)
چه جالب است! ناز را میکشیم، آه را میکشیم، انتظار را میکشیم، فریاد را میکشیم، و درد را میکشیم! ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشدهایم که بتوانیم دست بکشیم از هر آنچه که آزارمان میدهد.
با هیچ جمعی حس نزدیکی نمیکنم، و انگار هیچ بحثی به من مربوط نیست.
دور ایستادهام، و از دور همهچیز کوچک و آرام و بیهوده به نظر میرسد.
کی گفته حالم بده؟
اتفاقا خیلی حالم خوبه فقط
ریزش موهام غیرطبیعی شده
قلب دردای عجیبیو حس میکنم
تیک عصبیم شدت گرفته
بیشتر از قبل به درودیوار خیره میشم
اره خوبم نگران نباش>>