هدایت شده از قطار ِ۱۲۸ .
دادم لباس نوکـَری ام را رفو کـُنند ،
حی علی العـَزای شما میرسـَد به گوش .
یه سری غمها وجود دارن که نه گفتنیه نه نوشتنی.
نمیشه جایی دربارهاش بنویسی از حجمش کم کنی، نمیشه پیش کسی به زبون بیاریش قلبت رو سبکتر کنی.یه سری غمهارو فقط باید با خودت اینور اونور حمل کنی، به مرور بهش خو بگیری و با اون حجم از اندوه به زندگی ادامه بدی.
خداروشاکرم بابت امشب...🥺❤️🩹
واقعا نمیدونم من انقدر حالم خراب بود و نمیدونستم...
به محرم رسیدم تازه به عمق بد بودن حالم پی بردم..🙂💔
هدایت شده از ‹ مَبـهوت ›
تموم اون مدتی که فکر کردید حالم خوبه
سردرد داشتم،
معده درد داشتم،
تپش قلب داشتم،
دست چپم درد میکرد،
ی جا خیره بودم،
بغض داشتم،
غم داشتم واسترس داشتم،
فقط وانمود میکردم حالم خوبه وانمود میکردم!
چون از دست هیچکدومتون هیچی برنمیومد!
الان چرا میگم؟
چون توانایی وانمود کردنو ندارم خستم:)