يه نشدنايى هست …
که اولش خييلى ناراحت ميشى
ولى بعدا مي فهمى …
خدا چقدر دوست داشته که نشده *
چرا کودكان همش مى خواهند بزرگ شوند؟
چرا دوست دارند اداى آدم بزرگ ها را در بياورند ؟
چرا وقتى از کودکى ميپرسى که چند سالته ، يك سال بيشتر از سن واقعى اش را مى گويد ...؟
چرا قدر حالِشان را نمى دانند و انتظار آينده را مى كشند ؟
آينده اى که حتى آمدنش را تضمين نکرده است ...
چرا بزرگ تر ها دوست دارند بازگردند به کودکى هايشان ؟
چرا مدام در حال خاطره بازى و در فکر روزگاران دور هستند؟
چرا وقتى از بزرگ سال ها مى پرسى چند سال دارى ، يا سن واقعى اش را نمى گويد يا يک سال كمتر مى گويد ؟
چرا مى خواهند خودشان را كمتر از سن واقعى شان نشان بدهند؟