پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 84) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 20) #زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش اول) به قرآن پناه ب
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 85)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 21)
#زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش دوم)
خوزستانی ها در جریان جنگ تحمیلی، پیوند مکتبی خود را با دین و نظام اسلامی به اثبات رساندند. آنها قهرمانانه مقاومت کردند، کاروان در کاروان شهید دادند، و رنج و مصیبت آوارگی از شهرهای بمب باران شده را صبورانه و بخاطر رضای خداوند به جان خریدند. به همین جهت، آن گروه قومی گرای لائیک وابسته به بعثی ها، از همان آغاز انقلاب اسلامی به سرعت از توده های مردم خوزستان جدا و منزوی شدند و دیگر وجود قابل توجهی نداشتند.
چند روز پس از بازداشتم، برای خروج از سلول و آمدن در راهرو، نسبت به من سخت گیری نکردند؛ لذا با این افراد آشنا شدم و آنها با من بسیار مانوس شدند، من هم با آنها انس گرفتم.
همه ی آنها چون ایرانی بودند، فارسی میدانستند؛ اما من بخاطر علاقه ویژه ای که به زبان عربی دارم، با آنها به این زبان صحبت میکردم.
در میان آنها مردی علاقه مند به ادبیات بود، با شعر آشنایی داشت و اشعار بسیاری حفظ بود؛ که من ابیات بسیاری از اشعاری را که از او شنیدم، بخاطر سپردم.
این مرد«سید باقر نزاری» نام داشت. همچنین برادران عرب در زندان، گونه ای شعر عامیانه را _که «ابوذیه» مینامیدند_ میخواندند. در میانشان جوانی روشن فکر و باسواد، با لقب «آل ناصر الکعبی» بود که که قبلا درباره او سخن گفتم.
سید باقر نزاری، همچنین مرد متعبدی بود. به خاطر دارم او هر روز زیارت عاشورا را باصدای بلند میخواند، بر اهل بیت صلوات میفرستاد و دشمنانشان را لعن میکرد؛ بعد همچنان در حال قرائت اذکار خود، در راهرو قدم میزد و راه می رفت.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 85) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 21) #زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش دوم) خوزستانی ها در
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 86)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 22)
#زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش سوم)
در سلول مجاور من، یکی از اینها به نام«شیخ حنش» بود. کلمه ی «شیخ» جایگاه او را در میان قبیله اش مشخص میکرد. همسایه سمت دیگر من هم جوانی از این گروه بود که بین بیست تا سی سال داشت؛ نامش شیخ عیسی، و خوش قیافه و موقر بود.
فهمیدم که او تنها پسر مادرش است و در قبیله اش برای خود جایگاهی دارد. یکی دیگر از آنها، «شیخ دهراب الکعبی» بود؛ او هم شیخ قبیله اش بود و مورد احترام دیگر افراد.
به خاطر دارم که برادران خوزستانی در ساعات گردش در هوای آزاد، گاهی به شوخی، با هم زدو خورد میکردند و وقتی یکی از آنها به دهراب پناه میبرد، دیگر کسی به او نزدیک نمیشد.
یکی دیگر از آنها نیز«عبد الزهرا بهشتی» بود که در سلول روبروی سلول من جای داشت. من از این زندان، خاطراتی با برادران خوزستانی دارم که برخی را ذکر میکنم:
من با «آل ناصر کعبی» جلساتی خصوصی داشتم. دیدم این مرد از بقیه متمایز است و همه او را احترام میکنند. وقتی از برابر اعضای تشکیلات میگذشت، به احترام او برمیخاستند.
در شوخی ها و بگو بخند ها وبازی ها و سرگرمی های دوستانش شرکت نمیکرد، بلکه با آرامش و وقار_و نه با تکبر و برخورد تحقیر آمیز_ از آنها کنار میکشید و جدا میماند.
جلسات من با او، با مکالمه ی زبان عربی، انگلیسی و ترکی آغاز شد.در این بین_ همچنانکه گفتم_ درسهایی در زمینه ی قواعد زبان عربی هم بود. بعد بحث ما به مشکلات اسلام در عصر حاضر، و سلطه ی طاقوت ها کشیده شد.
سپس دامنه ی آن بحثها گسترده تر شد و موضوع ارتباطات تشکیلاتی را با او مطرح کردم.
او از این مطلب استقبال کرد و آن را به فال نیک گرفت.
البته رابطه ما تا حد طرح این موضوع پیشرفت نکرده بود، و ورود به این امر از طرف او و من برخلاف احتیاط بود.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 86) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 22) #زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش سوم) در سلول مجاور
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 87)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 23)
#زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش چهارم)
پس از آزادی از زندان، در روزنامه ها خبر اعدام او و دهراب الکعبی و شیخ عیسی را خواندم، که تاثیر بسیار غم انگیزی بر من گذاشت.
آل ناصر الکعبی لبریز از شخصیت و جوانمردی بود. از جمله ی حرفهای او که در خاطرم مانده، این عبارت است که خطاب به من میگفت: سیدنا! زن باید کاملا زن باشد؛ یعنی از هر جهت دارای ویژگی های زنانه باشد.
این عبارت با توجه به معنایی که به خودی خود داشت و از زبان مردی با عقل و تبحر بیرون می آمد، در من تاثیر گذاشت.
همسایه ام «شیخ حنش» نیز میان قبیله اش محترم بود. او با وقار و توسط القامه و شصت ساله بود.
از جمله حرفهایش این را به یاد دارم که میگفت: من سه زن دارم! اخیرا یک زن چهارم هم گرفته ام!! که هنوز با او هم خانه نشده ام. تصمیم دارم اگر تا عید فطر آزاد نشوم، او را طلاق دهم تا معلقه نماند.
البته او پیش از عید فطر آزاد شد.
ضمنا یک روز از او معنای «حنش» را پرسیدم، ولی پاسخی نداد.
سید باقر نزاری از من خواست که دیگر این سوال را از او نپرسم. با تعجب پرسیدم: چرا؟ گفت: چون «حنش» معنای خوبی ندارد.
بیشتر تعجب کردم و علت نام گذاری را پرسیدم. گفت: مردم منطقه اعتقاد دارند که اگر پسر را با بدترین نامها نام گذاری کنند، زنده میماند و از حوادث روزگار جان سالم به در میبرد!
این اعتقاد عجیبی است، اما عجیب تر اینکه برادران حنش همگی مرده اند و تنها او زنده مانده است!
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 86) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 22) #زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش سوم) در سلول مجاور
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 87)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 23)
#زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش چهارم)
پس از آزادی از زندان، در روزنامه ها خبر اعدام او و دهراب الکعبی و شیخ عیسی را خواندم، که تاثیر بسیار غم انگیزی بر من گذاشت.
آل ناصر الکعبی لبریز از شخصیت و جوانمردی بود. از جمله ی حرفهای او که در خاطرم مانده، این عبارت است که خطاب به من میگفت: سیدنا! زن باید کاملا زن باشد؛ یعنی از هر جهت دارای ویژگی های زنانه باشد.
این عبارت با توجه به معنایی که به خودی خود داشت و از زبان مردی با عقل و تبحر بیرون می آمد، در من تاثیر گذاشت.
همسایه ام «شیخ حنش» نیز میان قبیله اش محترم بود. او با وقار و توسط القامه و شصت ساله بود.
از جمله حرفهایش این را به یاد دارم که میگفت: من سه زن دارم! اخیرا یک زن چهارم هم گرفته ام!! که هنوز با او هم خانه نشده ام.
تصمیم دارم اگر تا عید فطر آزاد نشوم، او را طلاق دهم تا معلقه نماند. البته او پیش از عید فطر آزاد شد.
ضمنا یک روز از او معنای «حنش» را پرسیدم، ولی پاسخی نداد.
سید باقر نزاری از من خواست که دیگر این سوال را از او نپرسم. با تعجب پرسیدم: چرا؟ گفت: چون «حنش» معنای خوبی ندارد. بیشتر تعجب کردم و علت نام گذاری را پرسیدم.
گفت: مردم منطقه اعتقاد دارند که اگر پسر را با بدترین نامها نام گذاری کنند، زنده میماند و از حوادث روزگار جان سالم به در میبرد!
این اعتقاد عجیبی است، اما عجیب تر اینکه برادران حنش همگی مرده اند و تنها او زنده مانده است!
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 87) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 23) #زندانیان_عرب_نزد_ساواک(بخش چهارم) پس از آزادی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 88)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 24)
#مجالس_رمضانی_در_زندان
شبها، شبهای ماه رمضان بود. برادران خوزستانی پس از افطار در راهروی زندان جمع میشدند، پتو می انداختند، چای درست میکردند و قلیان میکشیدند.
من از داخل سلول به آنها نگاه میکردم. بعدا که به من هم اجازه بیرون آمدن در راهرو را دادند، در برنامه ی آنها شرکت میکردم.
قرار شد هر شب برای آنها صحبت کنم؛ بعد هم سید کاظم _یکی از آنان که صدای خوبی داشت_ به مداحی و مرثیه خوانی بپردازد و طبق معمول، به ذکر مصیبت امام حسین(علیه السلام) برسد.
صحبتهای من به صورت غیر صریح، متضمن محکوم سازی رژیم حاکم بود. درباره زندگی امیرالمومنین علی(علیه السلام) و عدالت آن حضرت، و نیز ویژگی های حاکم اسلامی، سخن میگفتم.
آنها از این سخنان، خشنود و خوشحال میشدند. تعجبی هم نداشت؛ زیرا این سخنان، متناسب با آرمانهای آنها و امیدها و رنجهایشان بود.
هرشب یکی از افراد جلسه، مسئولیت پرداخت هزینه ی آن را داشت؛ البته به جز من، که کاملا بی پول بودم. بیشتر خرج هم بابت خرید چای و شکر بود.
ارمنی به نام «آوانسیان» هم در زندان با ما بود. بعدا مطلع شدیم که او از رهبران «حزب توده» است. او در بین زندانیان، از رفاه خاصی برخوردار بود. امکاناتی در اختیار داشت که در اختیار دیگران نبود.
این زندانی ارمنی یک بار به یکی از جلسات رمضانی ما نزدیک شد و به صحبت های من گوش داد و بسیار خوشحال شد. چند شب بعد نزد ما آمد و گفت: به من اجازه میدهید که مسئولیت خرج جلسه بعدی را بر عهده داشته باشم؟ گفتیم: باکمال میل.
جالب اینجا بود که او نظر ما را درباره نجاست و طهارت میدانست و متوجه بود که اگر به چیزی دست تر بزند، از نظر ما آن چیز نجس میشود. (البته این نظر رایج و غالب علما درمورد اهل کتاب است. در اینجا بعنوان جمله معترضه یادآور میشوم که من به طهارت اهل کتاب معتقدم.)
بر این اساس، او برای ما چای و شکر آورد، ولی آنها را نزد خودمان گذاشت تا برادران مسلمان زندانی خودشان، آن را آماده کنند.
ما در سلول به دید و بازدید هم میرفتیم. برادران عرب خیلی پیش من می آمدند، من هم نزد آنها میرفتم. اتفاقا یک شب به دیدن آوانسیان رفتم و او از چیزهایی که دستش به آنها نخورده بود، به من تعارف کرد.
من خیلی به نظافت سلول اهمیت میدادم، اما دیگران مراعات نمیکردند؛ عادت داشتند خاکستر سیگار و ته سیگار را روی زمین بریزند.
من از پاکت سیگار، جاسیگاری درست کرده بودم و هروقت میدیدم یکی از آنها سیگار میکشد، جاسیگاری را زیر دستش میگذاشتم؛ ولی او با تعجب مرا نگاه میکرد و دستش را به طرف دیگر میبرد تا خاکستر سیگار در جاسیگاری نریزد!
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 88) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 24) #مجالس_رمضانی_در_زندان شبها، شبهای ماه رمضان بو
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 89)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 25)
#زندانی_ساده_لوح (بخش اول)
مدت یک ماه و نیم در این زندان بودم، که طی آن، حوادث خنده آور و گریه آوری برایم رخ داد. در یکی از نخستین شبهای زندان که من در سلول به سر میبردم و به من اجازه بیرون آمدن از آن داده نشده بود، صداهای افراد جدیدی شنیدم که به لهجه ی تهرانی حرف میزدند.
فهمیدم که اینها مهمان های تازه واردند. به حرفهایشان گوش کردم و نتیجه گرفتم که چند ساعت پیش دستگیر شده اند.
یکی از آنها پنجره ی سلول مرا باز کرد و مرا دید. نامم را پرسید، جواب دادم. بعد گفتم: من یک طلبه مشهدی هستم. آنها هم خودشان را به من معرفی کردند و علت بازداشتشان را برایم گفتند.
فهمیدم که آنها گروهی از تجار و کسبه جوان بازار هستند که ماه رمضان پای منبر یکی از سخنرانهای انقلابی مسجد جامع بازار بوده اند و در خلال یکی از سخنرانیها، احساسات آنها بالا گرفته و شعارهایی داده اند؛ پلیس هم به آنها حمله ور شده، دستگیرشان کرده و به زندان آورده است.
از دیدن آنها خیلی خوشحال شدم، زیرا من هنوز با خوزستانی ها انس نگرفته بودم. چند ساعت بعد هم صدایی شنیدم که حاکی از آزادی آنها بود. احساس کردم که با رفتن آنها چیزی از دست دادم.
هنگام مغرب نماز خواندم و برای تعقیبات نشستم. در این بین دیدم که یکی از همانها پنجره ی سلولم را باز کرد و گفت: آقا سید من برگشتم! درباره بقیه از او پرسیدم. گفت: آزاد شدند. فهمیدم این فرد را از دیگر رفقایش مستثنا کرده اند.
او را در زندان نگه داشتند و مدت مدیدی در زندان ماند. بعدا که در سلولم را بازکردند و به اجازه داده شد که هروقت بخواهم، از سلول بیرون بیایم، این شخص می آمد و با من افطار میکرد.
در طی معاشرتم با او دریافتم که خیلی صاف و ساده است. ولی برخلاف او، هم زندانهایش _جوانان کاسب و تاجر بازاری که در نهضت اسلامی ایران فعالیت داشتند_ غالبا باهوش و زرنگ بودند.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 89) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 25) #زندانی_ساده_لوح (بخش اول) مدت یک ماه و نیم در
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 90)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 26)
#زندانی_ساده_لوح (بخش دوم)
این شخص از روی سادگی و خوش باوری، از درجه داران مامور نگهبانی داخل زندان درخواست میکرد تا اورا آزاد کنند!
با اینکه کاملا روشن که این ماموران، قدرت و اختیار این کار را ندارند. اما او انقدر با اصرار از آنها درخواست میکرد که مامور بیچاره راهی نمیدید جز اینکه به او قول دهد فلان روز آزاد میشود! آن وقت رفیق ما از این بابت خوشحال میشد، گویا از شادی پر درآورده.
بعد پیش من می آمد و مرا از قولی که به او داده شده، با خبر میکرد و به من میگفت: برای هرگونه خدمتی بیرون از زندان آماده ام! سرانجام، من آزاد شدم و او در زندان ماند!
شنیدم در دادگاه به یک سال زندان_یا اندکی کم تر_ محکوم شده بود. جرم او هم واقعا عجیب و خنده دار بود.
در دفتر یادداشت او یک بیت شعر عامیانه پیداکرده بودند که هم معنای سست و سخیفی داشت، هم از جهت لغوی و عروضی سبک و بی ارزش بود، و هم غلط دستوری داشت.
این بیت طعن و تعریضی به رضا خان بود:
جمله گویید از برنا و پیر / لعنه الله رضا خان کبیر
با این گناه بسیار موهوم، بیچاره ی ساده لوح به زندان محکوم شده بود! این مسئله نشان میدهد که قاضی و دادگاه تا چقدر سخیف بودند.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 90) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 26) #زندانی_ساده_لوح (بخش دوم) این شخص از روی سادگی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 91)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 26)
# استوار_ساقی (بخش اول)
گفتم که پنج نظامی با درجه ی استواری به صورت نوبتی نگهبان زندان بودند.
رئیسشان «ساقی» بود، از آن چهار نفر دیگر هم دونفر خشن و تندخو بودند، دو تن دیگر ملایم و خوش اخلاق. «ساقی» یک نظامی قدبلند، تنومند، قوی بنیه و چهارشانه بود. برای خود عزم و اراده و شخصیتی داشت.
زبان فارسی او ته لهجه ترکی داشت؛ درجه دار بود، ولی به افسران امرو نهی میکرد؛ که من شخصا این را دیدم.
در یکی از دفعاتی که مرا به اتاق بازجویی احضار کردند، بازجو که درجه سرهنگی داشت، از من سوال میکرد و من پاسخ میدادم. ناگهان دیدم که ساقی بدون اجازه وارد اتاق شد و با لحنی آمرانه، با تندی و قاطعیت، با سرهنگ به گفت و گو پرداخت.
در یک مورد دیگر هم جایگاه او را در میان افسران مشاهده کردم و آن وقتی بود که «پاکروان»، رئیس ساواک برای بازدید از زندان آمد.
به همراه او ده افسر بودند که درجه های آنها کمتر از سرهنگی نبود. تنها متکلم در میان همه اینها، ساقی بود. وقتی پاکروان به سلول من رسید، از ن سوالهایی کرد و من پاسخ دادم. ساقی مداخله کرد و با صدایی غرش آلود و کمی گرفته و توام به اعتماد به نفس، به من اشاره کرد و گفت: تیمسار، این زندانی آرامی است.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 91) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 26) # استوار_ساقی (بخش اول) گفتم که پنج نظامی با در
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 92)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 27)
#استوار_ساقی (بخش دوم)
ساقی مردی با شهامت و جوانمرد بود. هرکدام از زندانی ها را که مقاوم و نستوه بودند، دوست میداشت و به آنها احترام میگذاشت.
برعکس با افراد ضعیف، تندی و سختگیری میکرد. همین که میدید یک زندانی التماس میکند یا میگرید، او را به باد فحش و ناسزا میگرفت و بخاطر کاری که موجب زندانی شدنش شده بود، او را نکوهش میکرد.
یکی از برادران درباره ی جوانمردی و مردانگی این مامور نظامی برایم خیلی چیزها گفت. گفت «ساقی» او را پس از آزادی از زندان به خانه اش دعوت کرده، او هم دعوتش را پذیرفته و در خانه با او راجع به مسائل بسیاری صحبت کرده است!
بعد از پیروزی انقلاب، استوار ساقی هم مانند سایر کارکنان زندانهای سیاسی دستگیر شد.
من آن وقت در شورای انقلاب بودم. شورا باحضور بسیاری از اعضا جلسه داشت، که خبر دستگیری ساقی به ما رسید.
همه اعضا شورا دچار تاثر شدند؛ چون بیشتر آنها گذرشان به زندان قزل قلعه افتاده بود و ساقی را میشناختند.
ما در شورای انقلاب توافق کردیم که یک گواهی بنویسیم و در آن، مراتب رضایت خود را از این فرد نظامی اعلام کنیم و همگی آن را امضا کنیم. و همین کار را هم کردیم.
در رابطه با استوار زمانی، به ذکر برخوردی از او هنگام ملاقات ما با آقای هاشمی رفسنجانی که سال 1351 یا 1352 در پادگان عشرت آباد تهران_پادگان ولی عصر کنونی_ بازداشت بود، بسنده میکنم.
من و همسرم تصمیم گرفتیم به ملاقات آقای هاشمی برویم. ملاقات با زندانیان سیاسی هم کار آسانی نبود؛ اما من به دلیل تجربیاتی که در زندان ها داشتم، توانستم این ملاقات را برای خود و همسرم میسر کنم. اول همسرم وارد پادگان شد و من هم با یک ترفند ظریف به دنبال ایشان رفتم.
وقتی با آقای هاشمی رفسنجانی روبرو شدیم، او از این شیوه که توانستیم با آن به ملاقات او برویم، خوشحال بود و میخندید.
در اثنای صحبت با آقای هاشمی، میدیدم یک نظامی که نزدیک ما ایستاده بود، به من نگاه میکند و لبخند میزند.
من هم لبخند او را با لبخند و تعارف جواب دادم. بعد دیدم که در طول مدت ملاقات، لبخند از چهره ی آن نظامی دور نمیشود و با نگاه های تیزی ما را زیر نظر دارد.
آقای هاشمی بعدها پس از آزادی از زندان گفت: کسی را که به شما نگاه میکرد و لبخند میزد، شناختید؟ گفتم: نه. گفت: او استوار زمانی بود و به ظن قوی شما را شناخته بود.
بله، گمان میکنم مرا شناخته بود؛ چون یک ماه و نیم در زندان قزل قلعه با او بودم. ولی من او را نشناختم، چون ظرف این مدت _ده سال_ چاق شده بود و قیافه اش تغییر کرده بود. او مرا شناخته بود، اما به روی خود نیاورد و هیچ حرفی نزد!
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 92) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 27) #استوار_ساقی (بخش دوم) ساقی مردی با شهامت و جوا
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 93)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 28)
#زندانی_های_مشهور
طی روزهایی که در زندان بودم، مطلع شدم اوضاع کشور خلاف خواست و نظر رژیم حاکم پیش میرود. به دنبال اوج گیری فعالیتهای اسلامی حماسه آمیز ماه رمضان در برخی مساجد، موجی از بازداشتها به راه افتاده بود.
از جمله ی بازداشتی های این جریان، تعدادی از همکاران ما بودند؛ مانند شهید باهنر که پس از انقلاب در سال1360 و درحالی که مقام نخست وزیری داشت، در انفجاری که توسط گروه منافقین صورت گرفت، به همراه شهید رجایی_رئیس جمهور_ به شهادت رسید.
همچنین تعدادی از وعاظ و خطبای تهران جزو بازداشت شدگان بودند. با آنکه این بازداشتی ها هم در زندان قزل قلعه به سر میبردند، اما امکان دیدار باآنها در زندان میسر نشد؛ زیرا آنها در بخش دیگری زندان بودند.
مقامات زندان در برخی روزهای هفته به ما اجازه میدادند تا برای هواخوری و استفاده از آفتاب، حدود یک ربع در حیاط گردش کنیم. البته این اجازه هم پس از ایام بازجویی داده میشد. ایام بازجویی هم بر حسب نوع اتهام-کوتاه یا بلند- ممکن بود تا دو ماه یا بیشتر طول بکشد.
در یکی از روزهای گردش، در گوشه ای از حیاط، مردی بلند قد و پنجاه شصت ساله را دیدم که با وقار و آرامش قدم میزد.
لباس مرتب و تمیز او حاکی از این بود که از شخصیتهای مهم بازداشتی است. درباره ی او پرسیدم. گفتند او سرتیپ قرنی است. سرتیپ قرنی یکی از تیمسار های عالی رتبه ارتش شاه بود که فعالیت انقلابی و شاید دینی داشت.
به طریق غیر مستقیم با آقای میلانی-که از مراجع انقلابی شمرده میشد- تماس گرفته بود و طرح رهبری یک جنبش انقلابی را که مشترکا باهم برعهده داشته باشند، به ایشان پیشنهاد کرده بود. من قبلا این مطلب را شنیده بودم و از موضع آقای میلانی در قبال این طرح، اطلاعاتی در دست ما نبود.
ولی کل جریانات، به لو رفتن طرح و دستگیری قرنی و فرد رابط میان او و آقای میلانی - که یکی از خویشان آقا بود- منتهی شد و قرنی به سه سال زندان محکوم گردید.
قرنی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، از سوی امام به عضویت شورای انقلاب درآمد و پس از انقلاب، به ریاست ستاد مشترک ارتش منصوب شد و سرانجام توسط گروه انحرافی فرقان به شهادت رسید.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 93) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 28) #زندانی_های_مشهور طی روزهایی که در زندان بودم،
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 94)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 29)
#آقا_سید_جدت_با_ما_است
بعد از نماز ظهر یکی از روزها در راهروی زندان نشسته بودم و به تنهایی نهار میخوردم. یادم هست ناهار آن روز آبگوشت بود. ناگهان ماموری مرا صدا زد و گفت: شما را در دفتر میخواهند.
من عبایم را روی دوش انداختم و به دفتر افسر زندان رفتم. وقتی مرا دید، گفت: شما آزاد هستی؛ وسایل خود را جمع کن و برو بیرون. با دلی لبریز از خوشحالی به سلول برگشتم.
این خوشحالی با قدری تاسف هم توام بود؛ تاسف جدایی از برادرانی که در پی آن معاشرت دلپذیر شبانه روزی زندان، خیلی با آنها انس گرفته بودم.
درحال جمع و جور کردن وسایلم بودم که دیدم ماموری در داخل زندان با صدای بلند گفت فلانی آزاد شد. همه ی زندانیان از سلولهایشان بیرون ریختند و مرا در جمع آوری وسایل مانند پتو و غیره -که برخی خویشان تهرانی به زندان آورده بودند و البته اندک هم بود- کمک کردند. مامور؛ آن وسایل را برداشت و بیرون برد. بعد برادران عرب جمع شدند و به شیوه ی عربها «هوسه» کردند، و تکرار میکردند:« یا سید جدک ویّانا».
چند روز بعد، روز ملاقات هفتگی با زندانیان فرارسید –البته من خودم در مدتی که در زندان بودم، ملاقاتی نداشتم؛ چون ممنوع الملاقات بودم- شیرینی خریدم و به زندان رفتم و با برادران دیدار کردم و شیرینی را میانشان توزیع کردم.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945
پژوهش های اصولی
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 94) #فصل_هشتم(قلعه سرخ 29) #آقا_سید_جدت_با_ما_است بعد از نماز ظهر یکی از
#کتاب1(خون دلی که لعل شد 95)
#فصل_هشتم(قلعه سرخ 30)
#دیدار_با_امام_پس_از_زندان
وقتی از زندان خارج شدم، شنیدم برخی روحانیون جوان که در بازداشتگاه های مختلف زندانی بودند، چند روز پیش از من آزاد شده اند و ساواک آنها را برای ملاقات با امام خمینی، به محل اقامت اجباری ایشان در منطقه قیطریه ی تهران برده است. ساواک میخواست بدین وسیله مقداری از خشم و این روحانیون را کاهش دهد.
شور و شوق دلم را فراگرفت و گفتم من هم توکل به خدا کنم و به محل اقامت امام بروم؛ شاید به من هم اجازه ورود بدهند.
آدرس را بدست آوردم و به قیطریه رفتم. قیطریه در آن زمان منقطه ای خالی از ساختمان بود و تک و توک خانه هایی در آن دیده میشد. البته درحال حاضر مسکونی و پرجمعیت شده است.
من به خانه ی امام نزدیک شدم. نگهبانان تمام اطراف خانه را گرفته بودند. به یکی از آنها گفتم: من تازه از زندان آمده ام و میخواهم مانند سایر زندانیان با آقا ملاقات کنم. آنها با یکدیگر اختلاف نظر پیدا کردند.
برخی گفتند: این مرد، مردی ساده است که سختی راه را تحمل کرده و به اینجا آمده؛ پس به او اجازه دهیم.
برخی دیگر هم مخالفت کردند. بالاخره توافق کردند که به من اجازه دهند فقط برای چند دقیقه وارد شوم. در زدم. حاج آقا مصطفی _فرزند امام_ در را باز کرد و از دیدن من دچار شگفتی شد. از من پرسید: کی آزاد شدید؟ گفتم: دو روز پیش.
وارد یکی از اتاقها شدم و آقا را دربرابر خود یافتم. احساساتی که در دلم محبوس مانده بود، غلیان کرد. عواطفم در برابر امام سر ریز شد. برای آقا وضع امت و دوستان را در غیاب ایشان بیان کردم و اظهار داشتم که موسم رمضان امسال بدون بازده به هدر رفت؛ و لذا باید از هم اکنون برای موسم محرم برنامه ریزی کنیم.
چند دقیقه بعد، از منزل ایشان خارج شدم.
📚 کانال پژوهش های اصولی
https://eitaa.com/joinchat/1772093454C44c5b95945