بچه که بودم
یک عزیزی این عروسکو از حرم حضرت رقیه(س) برام اورد میگفت روی ضریح حضرت رقیه پر عروسکه واین عروسک ازهمون عروسک های متبرکه....
این عروسک ده پونزده ساله توکمد منه حتی دلم نمیاد پلاستیکشو دربیارم...
میگن دستاش کوچیکه ولی گره های بزرگ باز میکنه...
خانم سه ساله نزار من حسرت به دل از دنیا برم من آرزوی دیدن حرمتون رو دارم
دعا کنیم
دعا کنیم
تاریخ تکرار نشه...
@Hosnasku
حُسنا
سال ها پیش اون روز هایی که خیلی با چیزی که امروزهستم تفاوت داشتم یکی ازدوست هام نیمه های شب که بر
چندوقت پیش کتاب قصه دلبری راشروع کردم
قرار بود نتیجه خوندنش را باشماهم به اشتراک بزارم
تایم خوندنش خیلی طولانی شد...
ولی تمومش کردم
کتاب خیلی خیلی قشنگی بود.
باهاش خندیدم، بغض کردم، گریه کردم و...
خوندش را بشدت پیشنهاد میکنم.
یکی از شب هایی که خیلی دلتنگ حرم امام رضا شده بودم؛ موقع خواب چشمم افتاد به کتاب قصه دلبری،
تودلم گفتم شهید محمدخانی شما معروفید به شهید امام رضایی میشه شما ازامام رضا بخوایید منو بطلبند؟! خیلی دلتنگم..
نمیدونم چطوری!
ولی دوروز بعدش طلبیده شدم... ✨❤️🩹