خاطرات میان بُعدی
ایروها!» صدای ظریف که او را صدا زده بود، متعلق به دوست عزیزش یعنی آیشا بود. آیشا با لبخند درخشانی که
بخش بعدی آماده است ولی روی ورق-
خاطرات میان بُعدی
جزئیات 💛 زیبایی کار 💛 همه صد🦦💛✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خاطرات میان بُعدی
فعلا اسم نداره ولی از گروه بینتوریه.
شبیه اون شخصیت توی انیمه گاچیاکوتا شده:/
خاطرات میان بُعدی
فعلا اسم نداره ولی از گروه بینتوریه.
181.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوسیات دارن جذااااب و جذاب تر میشن🦦🔥🔥🔥🔥🔥
خاطرات میان بُعدی
ایروها!» صدای ظریف که او را صدا زده بود، متعلق به دوست عزیزش یعنی آیشا بود. آیشا با لبخند درخشانی که
ایروها که از دور متوجه لباس فرم نظامی انها شده بود، با خیال راحت تری به سویشان رفت و با قرار گرفتن کنار دسته مبل، توجه مردی که گوشه نشسته بود را به خود جلب کرد.
«درود خورشید بر سربازان پیروز کشور!»
ایروها لبخند مصنوعی ای بر لب کاشت و حنش را نرم کرد. او که میدانست لازم نیست خودش را معرفی کند، وقتی سر سربازان نشسته بر روی مبل به سویش برگشت مکثی کرد تا واکنشان را ببیند.
مردی که گوشه نشسته بود و تا قبل از آن در سکوت به خاطره دیگری گوش میداد، زود تر واکنش نشان داد. او که زخمی بر روی گونه که از کنار لب به صورت حلالی تا به گوشه چشمش میرسید داشت، سریع ایستاد و با قرار دادن دست مشت شده اش بر روی قلبش، همانطور که در قصر مرسوم بود، سرش را خم کرد.
«درود خورشید اسمان ها بر شما بانو!»
با بیان شدن چنین سخنی از سوی مرد، دیگر مردان به خود آمدن و آنها هم سریع برخاستن و احترام گذاشتن. ایروها نیز برایشان سر خم کرد، هرچند که واقعا واجب نبود و میتوانست تنها چشمانش را باز و بسته کند. اما معتقد بود آنها که جان خود را کف دست گذاشته اند، لایق این احترام هستند!
«من قصد مزاحمت نداشتم فقط میخواستم اطلاع پیدا کنم که آیا میتونم اینجا بنشینم یا نه...»
ایروها بیان کرد و وقتی جمله اش را نیمه تمام گذاشت، سر مردی که زخم بر روی گونه داشت بالا آمد و همان باعث شد که ایروها ادامه دهد.
اینبار لبخندش را کمرنگ تر کرد و لحنش را کمی ناراحت. امیدوار بود که آن مرد هایی که متعلق به میدان جنگ بودند متوجه این تغییرات جزئی شودند.
«اما خب متوجه شدم شما نشسته اید پس مزاحم نمیشم...»
گفت و راه کج کرد که به سمت دیگری برود اما صدای مرد بلند شد.
«بانو بایستید! ما قصد داشتیم جای دیگه ای بریم، لطفا شما بنشینید!»
ایروها با حس پیروزی ای که در درون داشت برگشت اما حالات صورتش را کنترل کرد و اجازه داد تنها همان لبخند بر روی صورتش مشخص باشد. اینکه میگفت از همان اول نقشه اش همین بود بد میشد؟ در دل خنده ای سر داد!
مرد بیچاره که از نقشه او بی خبر بود، فاصله بین خودش و ایروها را کم کرد و با خم کردن بدنش به سمت جلو و باز کرد دست راستش به سوی کاناپه، او را به آن سمت دعوت کرد.
«خواهشا بفرمایید.»
ایروها لبخندی زد و ارام ارام با قدم هایی محکم به سمت کاناپه رفت و با بر رویش نشست. سخت نبود پیروزی در آن بازی ای که خودش ترتیبش را داده؛ پس برای اینکه اوضاع را در دست بگیرد گفت.
«شما سربازان، افراد با ارزشی برای کشور هستید. تلاش هاتون شاسته قدردانی و پاداشه!»
نگاهش که تا قبل از این پایین بود بالا آورد و یه صورت یکی از سربازان دوخت.
«از فرصتی که پادشاه در اختیارتون قرار داده استفاده کنید و تمام خستگی راه و رزمگاه رو از بین ببرید.»
«دفاع از وطن وظیفه ماست بانو تا شما و مردم در ارامش باشید!»
در همین حین بود که آیشا ایروها را از پشت شناخت و به سویش رفت. او قبل از اینکه کنارش بنشیند لحظه ای کنار سربازان مکث کرد و نگاهش را به آنها سپرد. نگاهش متعجب بود و اما خب حدس زد از همان مهمان هایی هستند که برای عرض ادب به ایروها امدن. آیشا میدانست که این معروف بودنش در بعضی از وقت ها ازارش میدهد و الان هم از همان وقت ها بود.
همین امادن آیشا مانند طناب نجاتی برای ایروهایی که نمیدانست که چطور گفت و گو را ادامه بدهد که سریع تر خودش و دوستش انها شوند؛عمل کرد و باعث شد که سخنان سربازان که هنوز آنجا ایستاده بودند کوتاه، و در اخر به پایان برسد.
«ما مزاحم شما نخواهیم شد بانو، شب خوشی را برایتان آرزومندم!»
«همچنین.»
ایروها با لحن گشاده ای گفت و بالاخره سربازان از آنجا دور شدند.