“قلعهثابتهاول”
تو چنلش وویس فرستاده بود و میگفت "من دیگه از احساسی بودن خستم. از اینکه بچه دستفروش میبینم و گریه
هیچوقت به این توجه نکردیم که مهربونی
کردن و احساسی بودن اولین قدم آسیب زدن به روح و روانمونه. ولی هیچوقت متوجه
این نشدیم که مهربونی و احساسی بودن
بیش از حد چیز خوبی نیست، اگه هم متوجه
این موضوع شدیم هم کاری از دستمون
برنمیاومد،
چرا؟ چون بخشی از وجودمونه.
کسانی که به جزئیات کوچکی درموردِ
من، که خودم متوجهٔ آنها نیستم توجه
دارند، قلبم را لمس میکنند.
“قلعهثابتهاول”
خستم ولی باید درس بخونم.
کاش دکمهی ترک زندگی وجود داشت.
متاسفانه من آدم ناجالبیم. و آدمای جالبو
خیلی زود یا خیلی دیر پیدا میکنم. مهم
اینه که پیداشون میکنم🗿