تو چنلش وویس فرستاده بود و میگفت
"من دیگه از احساسی بودن خستم.
از اینکه بچه دستفروش میبینم و گریه
میکنم خستم.
از اینکه به کسی که بهم توهین کرده دلم
نمیاد توهین کنم خستم.
از اینکه کسی رو میبینم که مشکل جسمی
داره و قلبم درد میگیره خستم.
از اینکه دلتنگ آدمایی میشم که ازم متنفرن
خستم.
از اینکه پیرزن یا پیرمرد تنها میبینم و
بغض میاد تو گلوم خستم.
اصلا از احساس کردن خستم.
دلم میخواد قلبمو بگیرم بندازم آشغالی.
خسته شدم.
دلم میخواد بیرحم باشم، دلم میخواد
کثافت باشم، آشغال باشم.
دلم میخواد برینم به همهی کسایی که
اذیتم کردن.
از خودم خسته شدم."
ولی کاش یکی به دخترخانومه بگه ماهم
همینطور :))) نمیدونم مشکل از ماست
یا باگ زندگیمونه که نمیتونیم بدی کنیم
و بد باشیم، نمیتونیم کثیف و کثافت
باشیم، نمیتونیم بخاطر خودمون قلبی
رو بشکونیم و دل کسی رو برنجونیم.
متاسفانه ما اینطوریم که
حاضریم بمیریم ولی کسی از ما دلخور و
ناراحت نباشه. و فکر میکنم این جز باگهای
خلقته که خدا شامل حال خیلیامون کرده.
متاسفانه مهربونی و احساسی بودن ما ذاتیه
و جدایی پذیر نیست.
تا قیل قیامت همراهمونه .. همیشه
هم با خودمون فکر کردیم همه مثل
خودمون قلب دارن.
“قلعهثابتهاول”
تو چنلش وویس فرستاده بود و میگفت "من دیگه از احساسی بودن خستم. از اینکه بچه دستفروش میبینم و گریه
هیچوقت به این توجه نکردیم که مهربونی
کردن و احساسی بودن اولین قدم آسیب زدن به روح و روانمونه. ولی هیچوقت متوجه
این نشدیم که مهربونی و احساسی بودن
بیش از حد چیز خوبی نیست، اگه هم متوجه
این موضوع شدیم هم کاری از دستمون
برنمیاومد،
چرا؟ چون بخشی از وجودمونه.
کسانی که به جزئیات کوچکی درموردِ
من، که خودم متوجهٔ آنها نیستم توجه
دارند، قلبم را لمس میکنند.
“قلعهثابتهاول”
خستم ولی باید درس بخونم.
کاش دکمهی ترک زندگی وجود داشت.