امروز به قول ابجیم یه جورایی به عنوان اخرین تعطیلات تابستونی رفتیم روستای مامانم
و خب اونجا با بچه های فامیل تفنگ بازی کردیمم(هر دفعه با گوشی به همدیگه وصل میشیم و بازی میکنیم خیلیی خوش میگذره) کلیی با دختر خالم حرف زدیم و خندیدیم. تازههه زن داییمم با بچه هاش که یکی دوسال بود همدیگه رو ندیده بودیم از شهرشون اومده بودن و خلاصه خیلیی خوش گذشت
امروز صبح از اونجایی که با پسر خالم خونه تنها بودیم بعداز رسیدنِ کتابام و دقایق طولانی زل زدن و گشت و گذار میون صفحات کتاب های سالِ جدید تصمیم گرفتم با پسر خالم پنکیک درست کنیم.