eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
35 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هرچقدر فکر میکنم به این نتیجه میرسم اگه هیولا های یونانی و یا هر موجود ترسناک دیگه ای رو ببینم انقدر که از این ادم ترسیدم، نمیترسم🙏🏼🐸
ی هیولا های درون ذهنی ال مون نشه؟😂
مشاور مدرسه رو به من بعد از اینکه متن هیولا ها رو بهش دادم:
اون لحظه ای که هیچ ایده ای نداری و دبیر ادبیات با ی موضوع انشا بهت ایده های الهی رو وحی می کنه:
وای من دو هفته نمی تونستم هیچی بنویسم عملا هیچی
دریغ از یک الکترون
سر درد شدید داشتم گرد و خاک هم بود اصلا صحبت های عادی رو نمی فهمیدم
بعد ی دفعه موضوع انشا ی صدای باران اومد نجاتم داد(بیشتر سه هفته اس با اینکه داریم می ریم تو زمستون بارون ندیدم و نشنیدم ولی خب)
همانطور که در همان ایستگاه اتوبوس همیشگی نشسته بود؛با روزنامه و مدادی در دست،که روزنامه را روزی زانو می گذاشت و مداد را در میان انگشتان می گرفت،سعی داشت رمز جدول را بیابد.با آرامشی فارغ از تمام جنبش های دنیا ی مادی،در دنیای کوچک خویش که به همین ایستگاه اتوبوس منتهی می شد که نه سر داشت و نه ته،برای خود نشسته بود که باران بارید و بر سر سقف شفاف ایستگاه اتوبوس شروع به نواختن کرد.و ناگه دنیایی که ساکنانش بر سرعت آن افزوده بودند هم جانی تازه گرفت و شروع به تاختن و جولان دادن،با سرعتی بیش از پیش کرد.
مردم پیاده به دنبال سر پناه و خودرو ها با سرعت برای رفتن به خانه و توقفگاه که به سیل و شدآمد برنخورند.حتی گدای لنگی که رو به روی او در آن سر جاده و روی کاشی های خاکستری رنگ پیاده رو نشسته بود هم کارتن و بند و بساطش را جمع کرد و به پارک و زیر سرسره پناه برد.همه چیز و کس در حرکت و جنبش بود،حتی گویی که قطرات باران هم این بار تند تر می باریدند.تق و تق و تق بر سر سقف بی گناه می کوبیدند و هراز چند گاهی با باد جهت عوض می کردند و تاخ تاخ بر سر شیشه های قهوه خانه می کوفتیدند.