هدایت شده از انجمن محافظت از فرازمینی های کتابخور
هرچقدر فکر میکنم به این نتیجه میرسم اگه هیولا های یونانی و یا هر موجود ترسناک دیگه ای رو ببینم انقدر که از این ادم ترسیدم، نمیترسم🙏🏼🐸
مشاور مدرسه رو به من بعد از اینکه متن هیولا ها رو بهش دادم:
اون لحظه ای که هیچ ایده ای نداری و دبیر ادبیات با ی موضوع انشا بهت ایده های الهی رو وحی می کنه:
سر درد شدید داشتم گرد و خاک هم بود اصلا صحبت های عادی رو نمی فهمیدم
بعد ی دفعه موضوع انشا ی صدای باران اومد نجاتم داد(بیشتر سه هفته اس با اینکه داریم می ریم تو زمستون بارون ندیدم و نشنیدم ولی خب)
همانطور که در همان ایستگاه اتوبوس همیشگی نشسته بود؛با روزنامه و مدادی در دست،که روزنامه را روزی زانو می گذاشت و مداد را در میان انگشتان می گرفت،سعی داشت رمز جدول را بیابد.با آرامشی فارغ از تمام جنبش های دنیا ی مادی،در دنیای کوچک خویش که به همین ایستگاه اتوبوس منتهی می شد که نه سر داشت و نه ته،برای خود نشسته بود که باران بارید و بر سر سقف شفاف ایستگاه اتوبوس شروع به نواختن کرد.و ناگه دنیایی که ساکنانش بر سرعت آن افزوده بودند هم جانی تازه گرفت و شروع به تاختن و جولان دادن،با سرعتی بیش از پیش کرد.
مردم پیاده به دنبال سر پناه و خودرو ها با سرعت برای رفتن به خانه و توقفگاه که به سیل و شدآمد برنخورند.حتی گدای لنگی که رو به روی او در آن سر جاده و روی کاشی های خاکستری رنگ پیاده رو نشسته بود هم کارتن و بند و بساطش را جمع کرد و به پارک و زیر سرسره پناه برد.همه چیز و کس در حرکت و جنبش بود،حتی گویی که قطرات باران هم این بار تند تر می باریدند.تق و تق و تق بر سر سقف بی گناه می کوبیدند و هراز چند گاهی با باد جهت عوض می کردند و تاخ تاخ بر سر شیشه های قهوه خانه می کوفتیدند.