eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
35 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چه کاریه خو تریاک-
هدایت شده از 𝐕 (بیو چک بشه)
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید جرش بدم ~𝑽𝒂𝒏𝒆𝒔𝒔𝒂 ⥥∘˙˚𓏲·⊰➳ ↜𖤝 ⥥∘˙˚𓏲·⊰➳ ↜𖤝
هنوز هم بیست و شش
آه ای بیست و شش چرا پنجاه نمی شوی
تا از خواب پاشدم شروع کردم درس خوندن تعطیل شد.
بچه ها یلداتون پساپس و روز زن و مادر(اگر زنی،مادری،کسی تو این کانال هست که بعید می دونم)و تولد حضرت زهرا(س) رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم
یک آشنا،یک شخصیت،ده ها ویژگی:قسمت اول ***آریانا*** "تو...نمی دونی من کی هستم؟" آریانا همانطور که روی تختش نشسته بود ذره ای از رژ لب جدیدش را به پشت دستش زد و از خوشرنگی آن لبخند کوچکی بر لب هایش نقش بست.رنگ رژ لب به او می آمد و خوشرنگ بود؛نه آنقدر پررنگ و جیغ و زننده بود و نه آنقدر مات و بی روح که او را مانند اشباح گم شده نشان بدهد.با رضایت آن را کنار وسایل کم و خرده ریزه هایش،روی میز دو کشویی ام دی اف قهوه ای روشن کنار تختش گذاشت و با انگشت شست دست دیگرش رد آن رژ لب را از روی دست پاک کرد.تلفن همراهش را از روی میز برداشت و در حالی که به قاب فلزی تخت تکیه داده بود و زانه هایش را جمع کرده بود شروع به ور کردن با تلفن همراهش کرد. روی آن میز تنها یک آینه مستطیلی یا قاب نقره ای رنگ که آن را به دیوار پشتش-که رنگش سفید بود و در کنار پنجره رنگ هایش باد کرده و کمی ریخته بودند و چند سانتی متر بالاتر از آن هم قاب هفت سانتی پنجره دو جداره بود و پرده های توری سرخابی-تکیه داده بود.آن رژ لب نو که به گفته ی خودش دوستش برایش خریده بود،کرم ضد آفتاب-بی رنگ با پی اس پنجاه و کوچیک و به اندازه ی یک ده در ده سانتی متری-،جامدادی به شکل استوانه افقی-که زیپش از سمت جایی که ارتفاعش می حسوب می شد باز می شد-با طرح شش ضلعی های صورتی تیره که در آنها شش ضلعی های بنفش وجود داشت،جعبه عینک بسته شبیه به منشوری با قاعده ذوزنقه دامنی و خاکستری ساده،دو کتاب زخیم و جلد سخت که از روی لبه های رنگی کاغذ و طرح خورشید و ماه بر رویشان مشخص بود که فانتزی-داستانی است و به نظر می رسید که به زبان فارسی باشد،وجود داشت.چمدان زرشکی کوچکش را هم زیر تخت فلزی با تشک جیر جیری اش جا داده بود و نایلون سفیدی که به نظر می رسید چند کتاب و یک روزنامه درونش باشد-با اینکه می شد اخبار را هم از کانال های اطلاع رسانی دید و روشش کمی قدیمی به نظر می رسید-را کنار تخت و در گوشه بین تخت و میز کوچک دو کشویی گذاشته بود. نمی دانم رسم و رسوم آسیایی ها واقعقا اینگونه است یا تنها ظاهر هم اتاقی من تناقض دارد-در محوطه دانشگاه که او را از دور دیدم با مانتویی آستین بلند و نارنجی و شلوار جین آبی روشن و کتونی های مشکی-سفیدش و آن شال قرمز و عینک گرد قاب طلایی نازک،ظاهر متفاوتی داشت اما توی اتاق جوری دیگر است،شلواری راحتی و گلگلی و تی شرتی آبی کمرنگ با دو گوشواره حلقه ای طلایی و موهایی قهوه ای تیره که نه چندان بلند که آنها را پشت سر،نیمه گوجه ای و شل بسته بود و بدون کفش و جوراب.این گونه هم آدم متفاوتی است.هرگز به ذهنم نمی رسید که شاگرد اول کلاس و تنها دختر ایرانی کلاس این گونه باشد،فکر می کردم این نوع ظاهر های چندگانه تنها عادت –مرحوم-ولادمیریا هستند. "همین امروز تازه همو دیدیم." ته لهجه ی فارسی داشت ولی انگلیسی صحبت کردنش خوب و روان بود،معنی اصطلاحات را خوب می گرفت. او مرا نمی شناخت؟از طرفی به خاطر غریبه بودنش در شهر جور در می آمد ولی از طرفی به دلیل محبوبیت زیاد پرونده ی –مرحوم-ولادمیریا،حتی توریست ها هم کم و بیش من را می شناختند و زمانی که فامیلی ام را به کسی می گفتم بی معطلی می فهمید که چه کسی هستم.از نظر همه هیچ زمانی خودم نبودم،همه ی کسانی که من را با-مرحوم-ولدمیریا شناختند،اساسا نتوانستند که من را با چیز دیگری بشناسند.حتی کیت هم من را همینجور می شناخت،حتی ونسا.تمامی آَشنایانم هم با اینکه من را می شناختند اما همیشه در نظر داشتند که من خواهر و دختر چه کسانی هستم.انگار که –مرحوم-ولادمیریا بخشی از وجودم بود،بخشی از هویتم؛و همن هرکجا که می رفتم هم آن را همراه با خودم می بردم.همه به یک چشم به من نگاه می کردند:خواهر کوچکتر آن قاتل،خواهر کوچکتر آن هیولا،دختر بدشگون،دختری که با تولدش و پیش از آن با وجود داشتنش یک خانواده را قتل عام کرد. با کمی تردید گفتم:"پس یعنی تو...نمی دونی که خانواده ام کی بودن؟"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می خوام آریانا رو بدم به فیلیکس