جرقه های امید و شادی در مردمک های سیاه و تیره رنگ چشمش مانند ستاره هایی بودند که خود را از آلودگی های نوری شهر نجات می دادند و تمام تلاششان را می کردند تا بتوانند پرتویی از نور را به سمت چشمان آدمیزادی هدایت کنند تا ببیند و به عظمت و نظم جهان پی ببرند و زیبایی آنها را فراموش نکنند.بارقه های امید در چشمان او مانند همان ستاره هایی بودند که از دست آدمی در امان مانده اند،همان بازمانده هایی زیبایی و شکوه و عظمت خلقت پروردگار.همان هایی که فعلا تا دست آدمیزادی به آنها نرسیده زیبا هستند و بعد مانند درختان و طبیعت از یاد می روند و دیدن آنها برای آیندگان آرزو می شود.
چشم هایش سیاهی و تیرگی یک سیاهچاله را داشتند که هر بار دوباره و دوباره او را مانند ستاره ها و سیارات در خود غرق می کرد،بی هیچ راه بازگشتی در خلاء و آرامشی فارغ از دنیا ی ماشینی.اما بخش زیباتر و تلخ تر هم این بود که یک سیاهچاله،حاصل مرگ یک ستاره است و می توانست ببیند که ستاره ی بزرگ آرزوها و رویا ها و اعتماد به نفسش با کامل نبودن و دوم بودن از هم پاشیده و تبدیل به این چاله بی انتها و غم انگیز شده،در حالی که ستاره های کوچکتر امید های زودگذر برای بازیابی آن شور و شوق اولیه تمام تلاششان را می کنند،درحالی که آب ریخته جمع نمی شود و این تلخی تا ابد و یک روز بر این چهره ی به ظاهر شاداب باقی می ماند.
دوست داشت بی توجه به ظاهرش،همینگونه به چشم های او خیره شود و چیزی نگوید.دوست داشت که در آن سیاهی و تیرگی بی انتها غرق شود و پرتو های ضعیف و چشمک ستاره های امید و شادی را تماشا کند.می خواست که علت تمام این افکار را بفهمد،علت این احساسات ناخواسته و عجیب را بیابد و بتواند او را مانند کتابی باز بخواند و درک کند.گویی که از مردمک هایش می توانست روح او را ببیند و دوست داشت که همیشه به روح او خیره شود و با او همدردی کند.گاهی اوقات شناخت بدون واژه ها هم میسر می شد.دست کم او اینگونه فکر می کرد.
پس از مدتی،از چشم هایش دل کند و بعد به باقی ظاهرش و غافلگیری کوچک نگاهی انداخت.ال تمام تلاشش را کرده بود تا در عین شباهت،تفاوت ها را به تصویر بکشد.همانطور که خودش گفته بود؛مانند روباه برفی و روباه جنگلی.حالا نسخه ای دخترانه و متفاوتی از خودش را مشاهده می کرد که به جای آبی روشن و سفیدِ آسمان،با خود تیرگی و قهوه ای خاک حاصلخیز را به همراه داشت.خیلی خوب فکر جزئیات را هم کرده بود؛هرچیزی که در ظاهر سم به رنگ آبی روشن بود را برای خودش قهوه ای تیره ای همرنگ خاک گل آلود باغچه انتخاب کرده بود و هرچه در ظاهر سم سفید رنگ بود را هم مشکی کرده بود.البته کاری به کار موهای قهوه ای و چشم های تیره رنگش نداشت،و همین باعث ایجاد کمی احساس لذت در سم شد؛چون متوجه شد ال هم می داند که او همین رنگ ساده و زیبای قهوه ای او را دوست دارد،بدون هیچ تغییری و هیچگاه از آن خسته نمی شد،همانطور که هیچگاه از تماشا ی ستاره ها خسته نمی شد.
از اینها جالب تر این بود که علاوه بر جلیقه-شلوارش-که برای خودش آن را تبدیل به جلیقه-دامن کرده بود- حتی از عصا و چشم بندش هم تقلید کرده بود.عصابی مشکی رنگ و ساده،و چشم بند سیاهی که بر آن یکی چشمش پرده انداخته بود و آن را از نظر ها پنهان می کرد.
نمی دانست چه بگوید،لال و بی زبان جلوی روی او ایستاده بود.هرچه بیشتر نگاه می کرد دلش می خواست که بی هیچ حرفی همانطور به او خیره شود،مانند زمانی که برای اولین بار توانست از سقف آپارتمان ستاره ها را به وضوح ببیند و در برابر آن همه زیبایی خاموش ماند و تنها با نگاهش آنها را تحسین می کرد.ال می توانست لبخند را از نگاه او بخواند،در حالی که هنوز خشک و بی روح ایستاده است.برخلاف ظاهر سرسختش،چشم هایش همه چیز را به خوبی لو می دادند؛حداقل برای ال این چنین بود.
"قشنگ شده."
به سختی همین یک جمله را به زبان آورد.چیزی عجیب درونش جریان داشت،چیزی که نمی توانست آن را رمزگشایی کند؛احساسی عجیب و گرم در قفسه سینه اش که مانند جریان یک رودخانه و یا یک آتش کوچک قلبش را گرم می کرد.نمی دانست که چه بلایی بر سر آن سم بی وجدان و بازیگوش و مردم آزار آمده که حالا احساسی شبیه به تب و لرز را درون خود احساس می کرد و مانند توله روباهی آرام و مطیع شده بود.زمانی ده ها نقشه ی عجیب و شگفت آور می کشید و ارامش نویسندگانِ نقل قول را به هم می زد و حالا یک «جوجه آسیایی» نویسنده نقشه ها و آرامشش را به ریخته بود.
نه.
آرامشش را بر هم نزده بود.دلیل آرامشش شده بود.
ال سرش را کج کرد و با برقی از کنجکاوی در چشمش به او نگاه کرد و گفت:"جدی می گی؟خوب شده؟"
پوستش همرنگ ماسه ها بود و چال گونه اش مانند چاله های صحرایی،در عوض،پوست سم مانند ابر سفید بود و چال گونه نداشت،این هم تضادی دیگر بود.
سم ناخواسته لبخندی از ته دل زد.دست خودش نبود،نمی دانست که چه کار می کند.هیچ تعریفی برای واکنش هایش نداشت و هیچ واپایشی بر روی اعمالش.افسارش را به دست حس گرم و جنبش درون قلبش داده بود و خود و منطقش،با هم از توی پنجره های چشمانش آبروریز هایش را تماشا می کردند و حرص می خوردند.قطعا این سم آسیب پذیر و شیفته همان سم پروگرمر نابغه ی دنیا ی سوم و مردم آزار نبود.حالا شعبده باز دنیا ی سوم خودش را در برابر ساحره دنیای واقعیت تسلیم کرده،کارت های پاسور را روی میز گذاشته و شیفته ی جادو ی واقعی شده بود.
"واقعا خیلی قشنگ شدی،بهت می آد."
از ته دل این را گفت.منطقش که از پنجره ی چشم او را تماشا می کرد و از دروازه گوش حرف هایش را شنید آهی کشید و با دست بر پیشانی اش کوبید؛این سم احساساتی کاملا ابهت و وجهات سم اصلی را جلوی یک نویسنده آسیایی نابود کرده بود.حتی احساسات توی لحنش را هم درک نمی کرد.کم کم آن حس جنبش کوچک و سوسو زدن آن حس ناشناخته از قلبش،با خون در رگ هایش در کل بردنش پیچید و می توانست گرم تر شدن اطراف را احساس کند.
از ته دل این را گفت.منطقش که از پنجره ی چشم او را تماشا می کرد و از دروازه گوش حرف هایش را شنید آهی کشید و با دست بر پیشانی اش کوبید؛این سم احساساتی کاملا ابهت و وجهات سم اصلی را جلوی یک نویسنده آسیایی نابود کرده بود.حتی احساسات توی لحنش را هم درک نمی کرد.سم اصلی که تنها راه برقراری ارتباطش با مردم،آزار دادن آنها و لطیفه گویی و شوخ طبعی اش بود؛حالا بدون هیچ لطیفه ی بی مزه و یا شوخی نا به جایی با دشمن سابقش صحبت می کرد.بدون اینکه خودش را آزار بدهد تا دیگران بتوانند راحت باشند،بدون اینکه خودش را تغییر بدهد تا دیگران بتوانند او را بپذیرند.خودش بود.تنها بی هیچ حرفی ایستاده بود و ال بدون اینکه چیزی بگوید و یا بشنود،با زبان خودش با او صحبت می کرد.بدون اینکه نیاز باشد تغییری را بر سم تحمیل کند،بدون اینکه تغییری در رفتارش بدهد.گویی که دو تکه پازل کاملا متناسب بودند که هر یک بدون هیچ تغییری یکدیگر را می پذیرفتند و با هم ارتباط برقرار می کردند.انگار که این نسخه از ال،که آرام تر و مهربان تر بود ولی در عین حال هنوز همان شوخی های گه گاهی و سر به سر گذاشتن هایش را در خود نگه داشته بود،واقعا حرف این نسخه ی منزوی و آرام سم را می فهمید.نیازی به برونگرایی کاذب نبود،بدون هیچ حرفی هم نمی توانست منظورش را برساند.گویی که او تنها انسانی بود که حرف هایش را می فهمید.گویی که واقعا در عین تفاوت ها،شباهت هایی داشتند.مانند روباه برفی و روباه جنگلی.
با این حال؛صدای آزاردهنده ی منطقش در سرش پیچ می خورد و بر می گشت و دوباره تکرار می شد.دائم او را سرزنش می کرد و حرص می خورد که چرا به جای این کار ها به نقشه هایش نمی رسد.چرا به جای صحبت کردن با یک جوجه آسیایی پی کار های خودش نمی رود.در هر حال،آنها معامله کرده بودند و همه چیز به پایان رسیده بود.سم حق نداشت هیچگاه هیچکس را در دنیا ی سوم زندانی کند و ال را آزار بدهد و ال هم دیگر سد راه سم نمی شد.با توجه به پیشبینی اش باید تا به حال هر دو راه خود را از هم جدا می کردند و هر یک کارهای روزانه عادی خود را از سر می گرفتند.پس چرا؟چرا ال دست بردار نبود؟چرا باز هم به دنیا ی سوم می آمد؟چرا باز هم در سایت داستان هایش را بارگزاری می کرد؟چرا باز هم به دنیا ی سوم می آمد و دست بردار نبود؟همه چیز تمام شده بود،نویسنده برای خود و برنامه نویس برای خود.آن دو دیگر کاری به کار یکدیگر نداشتند،در واقع،نباید کاری به کار همدیگر می داشتند،پس چرا؟
به جای این که این گونه در فضا ی بزرگ و بی انتها ی دنیا ی سوم بایستد و از زیبایی دشمن سابقش تعریف کند،باید مشغول به ریختن طرح نقشه ای تازه می کرد که این بار هیچ نویسنده آسیایی و هیچ سطح دویست و دویی نتواند به همش بریزد.به جای این لوس بازی ها باید دوباره راه های دنیا ی سوم را می بست و همانطور که با خودش عهد بسته بود او را زندانی می کرد و هر بلایی که بر سرش آمده بود را چندین برابر آزاردهنده تر به سرش می آورد.
نه.
فعلا نه.
فعلا ترجیح می داد که اوضاع همینطوری که هست بماند.ترجیح می داد که ال باز هم به دیدنش بیاید و دوباره و دوباره،همینقدر مهربان و دوست داشتنی رفتار کند.فعلا این را به هرچیزی ترجیح می داد.
ال دسته ای از موهای موج دار و نا منظم قهوه ای رنگش را پشت گوش انداخت و با تک خنده ای کوچک گفت:"نظر لطفته."
کم کم آن حس جنبش کوچک و سوسو زدن آن احساس ناشناخته در قلبش،با خون در رگ هایش در کل بدنش پیچید و می توانست گرم تر شدن اطراف را احساس کند.نمی دانست که چه بلایی برسرش می آید،حس سیستمی را داشت که به خاطر لحظات حساس یک بازی رایانه ای داغ کرده و کارت گرافیکش تنها می چرخید و می چرخید،مانند قلبش که بدون گرفتن نبضش و هم می توانست محکم کوبیدنش را در قفسه سینه اش احساس کند.چیزی شبیه به رشد کردن گیاهی یا قلقلکی کوچک در قلبش بود که نمی توانست آن را با هیچ رمزینه ای توصیف کند.گویی که پیچکی در قفسه سینه اش رشد می کرد و شاخه هایش را به دور دنده هایش می پیچید و در سراسر کالبدش پخش می شد و او را در بر می گرفت.گرما ی آن احساس شبیه به یک گرما ی قدیمی و آشنا بود که حس خانه اش را به او می داد،حس بودن در زمان درست،مکان درست و با آدم درست.قلبش تند تر می زد و می کوبید و می توانست گرمایی را در صورتش احساس کند.
پس از چندی،توانست خودش را به دست بگیرد و گفت:"حالا واقعا شبیه من شدی،انگار که نسخه ی دنیا ی موازی هم هستیم." و در دلش تکرار کرد:"همونطور که گفته بودی،شبیه روباه برفی و جنگلی."
سم خنده ای کرد و به شوخی گفت:"ولی خب خیلی فرق داری چون من هیچوقت سر تا پام رو قهوه ای و تیره نمی پوشم،انگار توی گِل غلتوندنت."
"خب این تضاده و قشنگیش به همینه،اینطور نیست؟اینکه در عین شباهت و یکسان بودن؛زمین تا آسمون با هم فرق داشته باشیم،و واقعا هم مثل زمین و آسمون باشیم.این قشنگ نیست؟"
من الان باید یا ریاضی حل کنم یا متن روز مادر بنویسم و حالا همش گیر دادم به ال و سم-
***بچه های سروش،قضیه اون چشم بند مشکیه سم مربوط به همین سکانسه که الان می فرستم
هدایت شده از به جا مانده از یک ²INFP 🎄
🌗
سلام سلامممم ،
خب خب وقتشه اولین تقدیمیِ اینجارو که قولشم داده بودم ، بدم :>>
حالا این تقدیمی چجوریه؟
چنلای عزیزی که میخوان شرکت کنن :
_ مثل بقیه ی تقدیمیا شما اول این پیامو فور میکنین تو چنلتون و لینکشو به من( @Qmari3 ) میدید و اگه عضو چنل نیستید عضو میشید،
بعد ازینکه فور زدین تو چنلتون ، من بهتون میگم وایب کدوم صورت فلکی از بین 88 صورت فلکی رو میدید و بهتون یه اهنگ که به وایب دیلیتون بخوره میدم
ممبرای عزیزی که میخوان شرکت کنن :
لطفا پیویم( @Qmari3 ) نقطه بدید و اگه عضو چنل نیستید عضو بشید،
بعد ازینکه نقطه دادید ، من بهتون میگم وایب کدوم صورت فلکی از بین 88 صورت فلکی رو میدید و بهتون یه اهنگ که به وایب اکانتتون بخوره میدم
منتظرتونماااا،یادتون باشه که آیه ی اول سوره ی ایگنور کنندگان میگه :
(خداوند ایگنور کنندگان را دوست ندارد😉)
*دوستدارِ همیشگیِ شما،آماریس