لحظه ای با گیجی به من خیره شد و انگار که چیز مسخره ای گفته باشم خندید.خندید و چه خنده ای کرد،چیزی آرام تر از قهقهه و بلند تر از پوزخند و خنده نخودی،و زیبا تر از هرچیزی.همان خنده ی خودش.از آن خنده هایش که تمام روزهایی که از او دور بودم لحظه شماری دیدن دوباره اش را می کردم،از آن خنده هایش که وقتی بود قند توی دلم آب می کرد و هنگامی که نبود قلبم را به درد می آورد.تازه متوجه شدم که پس از سه-چهار سالی که مانند بر گذشت،این اولین باری است که خنده ی او را می بینم. قبل تر ها به زور می خندید-گاهیخودم را مجبور می کردم تا گلچینی از لطیف های بی مزه و شوخی هی خرکی آماده کنم تا یک بار خنده اش را ببینم،بعد تر ها که دستم آمد می دانستم چگونه تنها با یک واژه کاری کنم که از خنده دل درد بگیرد و نفس بند بیاید.یعنی هنوز هم همانطور است؟کاش که باشد.
"برف باید سرد باشه،باید آدمو مریض کنه،اونطوری که گرم باشه و مریض نکنه که دیگه برف نیست."
انتظارش را نداشتم،انتظار چنین چیزی را از وینسنت نداشتم.او همیشه کسی بود که به تمام خطرات و جزئیات توجه می کرد.توجه می کرد که به هم ریختگی ها را درست کند تا مایه دردسر نشوند و دردسر ها را درست کند تا مایه به هم ریختگی نشوند.به بند های کفش باز ونسا توجه می کرد،به دما و آلودگی هوا توجه می کرد،به هر دو سو ی خیابان توجه می کرد،به عینک کج کیت و به سرفه های من توجه می کرد،به لیوان لبه ی میز توجه می کرد و حواسش به همه چیز بود.همیشه هم با او موافق بودم،ولی چرا حالا...تغییر کرده؟مگر او کسی نبود که تابستان ها حواسش بود گرمازده نشویم،در پاییز حواسش بود سرمازده نشویم، در بهار هوایمان را داشت که سر خورده نشویم؟پس چرا مخالفت می کرد؟آیا حق با من نبود؟آیا من اشتباه می گفتم؟
دست چپش را در جیب ها کاپشن سورمه ای رنگش فرو برد و دست راستش را به سمت من گرفت،دستکش نپوشیده و سر انگشتانش هم رنگ قرمز شال گردنم بودند.با بیخیالی تمام گفت:"اگه مریض بشیم چی؟دارو می خوریم،خوب می شیم،سیستم ایمنی بدنمون تقویت می شه،و در ضمن،ی تجربه ی باحال هم کسب می کنیم.من ضمانت می کنم که خوش می گذره،به من اعتماد نداری،ویل؟"
خواستم موافقت کنم،در لحظه می خواستم همه چیز را فراموش کنم و دستش را بگیرم،بی درنگ سری به نشانه ی تائید تکان بدم،چون هم من و هم او می دانیم که او برای من تنها کسی است که می توانم با چشم های بسته به او اعتماد کنم-البته اینکه با چشم های بسته هم با او آشنا شدم تأثیر کمی هم نداشته است- پیش تر هم به او گفته بودم،گفته بودم که او تنها کسی است که اگر اسلحه هم به سمت سرم نشانه برود و شلیک کند،باز هم اعتمادم را به او از دست نخواهم داد.اعتماد من به وینسنت،بیشتر از اعتمادم به سایه ام بود،سایه در روز آدم را تنها می گذاشت ولی وینسنت در هر شرایطی بود.
قصد کردم دست راستم را روی دستگیره در بگذارم و آن را پشت سرم ببندم که زمزمه ی پس ذهنم،به فریادی بلند تبدیل شد و صحنه زنده شد.دانه برف های روی زمین بلند شدند و هر یک در جایی ایستاده و رنگی به خود گرفته اند.آن صحنه را جلوی چشم هایم می دیدم،همان فریاد،همان جای سیلی،همان جای نیشگون،همان اشک های بی صدا،همان عهد لرزانی که با بغض بسته شد.صدا ضعیفم که از بی چارگی با گریه عهد می بست:دیگه بیرون نمی رم،چشم،اشتباه کردم،ببخشید،دیگه بیرون نمی رم،دیگه اجازه می گیرم،دیگه پام رو از خونه بیرون نمی زارم،چشم دیگه در و پنجره ها رو باز نمی زارم،دیگه به همسایه سلام نمی کنم،چشم دیگه تکرار نمی شه.
و صدای جیغ مانند فریاد سوزان که خون را در رگ هایم منجمد می کرد و قلبم را از کار می انداخت.داد و هوار می کشید که ممکن بود بلایی بر سرم می آمد،دزدی من را با خود می برد و جسدم را در اسید حل می کرد.کاش می کرد،کاش می برد و مرا در اسید حل می کرد.دلم برای آن طفل معصومی که بودم سوخت،آخر کدام بچه ای در آن سن آرزو ی مرگ می کرد که من می کردم؟کدام بچه ای به خاطر محافظت های وسواس گونه روانش را از دست داده بود که من باید زجر می کشیدم و می سوختم می ساختم؟همین حالا هم می خواهم گریه کنم،نه برای سوزان که در نهایت به اتاقی دربسته و سپس به زیر خاک رفت،نه برای کودکی ام که به وسیله ی گلوله ای به نام موفقیت اجباری کشته شد،برای من حال که می ترسد پا به بیرون از خانه بگذارد،می هراسید که یک آن کسی وارد اتاقش شود و او به جای درس خواندن پای کتاب و نقاشی باشد،می مرد اگه زندگی می کرد و حالا دیگر نوش دارو ی پس از مرگ سهراب،چه دردی از این بخت برگشته دوا می کرد؟
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
این یکییی
درسته سرزمین میانه اونقدر هم همه چیز گل و بلبل نیست ولی خب>>>