eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
34 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ننه فکر کردم ی لحظه جونو عه-
زندگی شخصیت ها:قسمت یک
مال من مثلا اینطوریه که طرف باباش ایگنورش می کرده مامانش زیادی لوسش می کرده تهش شده ی آدم نیمه خودشیفته که احساس می کنه لیاقت چیزی رو نداره بعدم می خواد از راه گلفروشی و پیک موتوری شدن پول در بیاره که توی گل ها مواد مخدر پیدا می کنن و فکر می کنن این بنده خدا ساقیه بعد می ره تو جمع خلافکارا دختر باز و مشروب خور می شه معامله مواد مخدر می کنه بعد ی یارو ی پلیس رندوم یطوری گولش می زنه که هیچکس تو عمرش اینقدر سرش شیره نملیده بود و خیلی خوب ضایعش می کنه و می اندازتش زندان ی دوس الی آب خنک می خوره می آد بیرون بعد یکی پیداش می کنه می دزدتش می زارتش بازار سیاه برای فروش بعد ی آدم ایتالیایی-ایرلندی و میانسال و چهارشونه چشم سبز پوست سبزه با موهای قهوه ای فر که زنش به خاطر خلافکاریاش ولش کرده و دختر پنج سالش رو هم با خودش برده و یارو مافیاییه می آد این پسره که آمریکایی(اهل کالیفرنیا) و مو بور و سفید پوست و چشم قهوه ای رو می خره بعد شاگرد خودش می کنه بعد روانشناسی یاد می ده میارتش معامله اسلحه و چیزا ی مافیا رو انجام بده تهشم طرف بهترین و تنها معامله گر مافیا می شه تو ایتالیا ی واحد تو ی آپارتمان می خره کل کارش موتور سواری و معامله و دختر بازی و مشروب خوردن و گیم زدنه ی دفعه تو ی یکی از معامله های ناموفق تا سرحد مرگ می ره براش ی بادیگارد می زارن که طرف ی دختره که قیافش آشنا می زنه و اینا با هم سر سازگاری ندارن و دعوا می کنن و کم کم یارو به دختره علاقه مند می شه ولی دختره دلش پیش دوست قدیمیش توی فیلادلفیا گیره و عملا همش یا عصبی رفتار می کنه یا بی اهمیت و انگار همش سگ اخلاقه و متوجه می شه مثل خودش دختره رو هم این یارو ناجیش که بهش می گفته استاد به سرپرستی گرفته بوده و بعد از سه سال که تازه دارن با هم کنار میان رئیس ی دفعه کرمش می گیره تو ی اتاق هر دوشون رو حبس می کنه و بازی رولت روسی راه می اندازه و متاسفانه دختره ی رگ روسی از طرف مادری داشته و اولا ی بازی کلامی-روانی شکل می گیره بعد می فهمه این دختر بزرگه ی همون یارو ایه که دستگیرش کرده بعد ی دفعه دختره دیالوگای یکه پنج-ده سال پیش پدرش موقع دستگیریش به یارو گفته بود رو می گه و طرف که فکر می کرد اوضاع تحت کنترلشه می گرخه و تسلیم می شه و به دختره می گه که فقط می خواد برای آخرین بار اسم واقعیش رو بدونه دختره اسمشو می گه اینم با ی لبخند می خواد بگه چه اسم قشنگی(می خواست در بره فرار کنه) بعد دختره شلیک می کنه تو سرش و می میره.
*حالا استاده/ناجیه ایمانوئل خودمونه دختر بادیگارده هارمونیه این یارو ی بدبخت هم رایان نام داره که ی تار موش رو به کل جهان نمی دم😔❤️❤️❤️❤️❤️
ها راستی با اولین حقوقشم لیزر می کنه رنگ چشمشم تغییر می ده فامیلیشم از روی فامیلی خودمه
راهنمایی از این بیشتر-
هارمونی توی اون سه سالی که پیش رایان بود:
و ثانیه به ثانیه ای که پیش وینسنت بود:
*آهنگ مورد علاقه مو پیدا نکردم فعلا این رو در نظر داشته باشید
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
گفت و گو های خالق و مخلوق:قسمت اول
گفت و گوهای خالق و مخلوق:قسمت دوم هارمونی. ج کیو:"خب...نگاه کردن تو چشمای اون....حس عجیبی داره...می دونی...چطور بگم...." نویسنده پس از چندی لب به سخن گشود و گفت:"مثل این می مونه که به ی سحابی زیبا و بی انتها خیره بشی و بعد به درونش کشیده بشی و میون هاله های جادویی و آبی رنگ اون خودت رو گم کنی و احساس کنی که قند تو دلت آب می شه و توی دشتی از پروانه ها و ادریسی های آبی هستی و لرزش عجیبی رو توی قفسه سینه ات احساس می کنی،و همه ی این ها در یک لحظه تو رو در خودشون غرق می کنن؟" هارمونی لال شده بود.نمی دانست که این غریبه نویسنده نما چگونه از تمام افکارش خبر دارد.او قطعا یک ذهن خوان بود،اگر نبود پس شاید واقعا نویسنده ی داستان زندگی اش و معمای مرگش بود.چند لحظه ای چیزی نگفت و پس از آن لبخند کوچکی زد و به آرامی و زیر لب گفت:"تو...واقعا همه چیز رو می دونی." ولی پس از آن دوباره به خوی مخالف و سرکشش بازگشت و تصمیم گرفت تا به نویسنده اشتباهش را ثابت کند.لبخندش بزرگ تر شد و با بارقه ای بازیگوشی در چشمان قهوه ای تیره اش گفت:"ولی تو اگه همه چیز رو هم می دونی یا می دونستی،در عوض همه چیز رو بیان نکردی." نویسنده بهتر از هرکسی این خوی او را می شناخت،در هر حال،او از فرزند نداشته و قل نداشته اش به او شبیه تر بود و هر دو یک ذهن را داشتند،دو روح در دو بدن و در دو شرایط متفاوت. هارمونی با شوق خاصی-گویی که انگار یک کودک از زیبایی بال های پروانه ای که امروز دیده است تعریف می کند-ادامه داد و گفت:"نگاه کردن به چشم های وینسنت رو،نمی شه به هیچ چیزی شبیه کرد.اون خاصه،هم نگاهش هم خودش هم کلماتش و هرچیزی که به اون مربوط باشه.اگه کلماتی که تو با اونها به من توهین می کنی رو اون به زبون بیاره برای من مثل ی دعا ی مقدس می شه.اون کاملا متفاوته.چیزی توی اون هست که توی دیگران نیست.نه توی رایان و نه توی جِی.نگاه کردن به چشم های اون مثل دیدن آسمونه،در حالی که ابر ها که مثل فرش روی آسمون فرش شده بودن از هم کم کم فاصله می گیرن و پرتو های نور خیلی ظریف و زیبا از بین اونها دیده می شه و به ساحل دلگیر و تاریک روشنایی زیبا و طلایی رنگی رو می بخشه.یا مثل دیدن ی رود زلال وسط جنگل و کنار درختاست.رنگ آبی چشم های اون منحصر به فرده،به هیچ چیز نمی تونم تشبیهش کنم.مثل بال های پروانه یا شایدم ی شاخه ادریسی.وقتی به چشم هاش نگاه می کنم مثل این می مونه که ی احساس گرم و بال بال زدن پروانه ها رو توی قفسه سینه ام احساس می کنم و گرمم می شه و توی مردمک های چشم هاش غرق می شم.اون...اون حتی انسان هم نیست.ی چیز فراتر از اونه.اون...اون ی الهه اس...اون الهه ی منه...آسمون منه...همه چیز منه..."