هدایت شده از آلاء اسفندیاری قلعه سرخی
ها راستی با اولین حقوقشم لیزر می کنه رنگ چشمشم تغییر می ده فامیلیشم از روی فامیلی خودمه
*آهنگ مورد علاقه مو پیدا نکردم فعلا این رو در نظر داشته باشید
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
گفت و گو های خالق و مخلوق:قسمت اول
گفت و گوهای خالق و مخلوق:قسمت دوم هارمونی. ج کیو:"خب...نگاه کردن تو چشمای اون....حس عجیبی داره...می دونی...چطور بگم...." نویسنده پس از چندی لب به سخن گشود و گفت:"مثل این می مونه که به ی سحابی زیبا و بی انتها خیره بشی و بعد به درونش کشیده بشی و میون هاله های جادویی و آبی رنگ اون خودت رو گم کنی و احساس کنی که قند تو دلت آب می شه و توی دشتی از پروانه ها و ادریسی های آبی هستی و لرزش عجیبی رو توی قفسه سینه ات احساس می کنی،و همه ی این ها در یک لحظه تو رو در خودشون غرق می کنن؟" هارمونی لال شده بود.نمی دانست که این غریبه نویسنده نما چگونه از تمام افکارش خبر دارد.او قطعا یک ذهن خوان بود،اگر نبود پس شاید واقعا نویسنده ی داستان زندگی اش و معمای مرگش بود.چند لحظه ای چیزی نگفت و پس از آن لبخند کوچکی زد و به آرامی و زیر لب گفت:"تو...واقعا همه چیز رو می دونی." ولی پس از آن دوباره به خوی مخالف و سرکشش بازگشت و تصمیم گرفت تا به نویسنده اشتباهش را ثابت کند.لبخندش بزرگ تر شد و با بارقه ای بازیگوشی در چشمان قهوه ای تیره اش گفت:"ولی تو اگه همه چیز رو هم می دونی یا می دونستی،در عوض همه چیز رو بیان نکردی." نویسنده بهتر از هرکسی این خوی او را می شناخت،در هر حال،او از فرزند نداشته و قل نداشته اش به او شبیه تر بود و هر دو یک ذهن را داشتند،دو روح در دو بدن و در دو شرایط متفاوت. هارمونی با شوق خاصی-گویی که انگار یک کودک از زیبایی بال های پروانه ای که امروز دیده است تعریف می کند-ادامه داد و گفت:"نگاه کردن به چشم های وینسنت رو،نمی شه به هیچ چیزی شبیه کرد.اون خاصه،هم نگاهش هم خودش هم کلماتش و هرچیزی که به اون مربوط باشه.اگه کلماتی که تو با اونها به من توهین می کنی رو اون به زبون بیاره برای من مثل ی دعا ی مقدس می شه.اون کاملا متفاوته.چیزی توی اون هست که توی دیگران نیست.نه توی رایان و نه توی جِی.نگاه کردن به چشم های اون مثل دیدن آسمونه،در حالی که ابر ها که مثل فرش روی آسمون فرش شده بودن از هم کم کم فاصله می گیرن و پرتو های نور خیلی ظریف و زیبا از بین اونها دیده می شه و به ساحل دلگیر و تاریک روشنایی زیبا و طلایی رنگی رو می بخشه.یا مثل دیدن ی رود زلال وسط جنگل و کنار درختاست.رنگ آبی چشم های اون منحصر به فرده،به هیچ چیز نمی تونم تشبیهش کنم.مثل بال های پروانه یا شایدم ی شاخه ادریسی.وقتی به چشم هاش نگاه می کنم مثل این می مونه که ی احساس گرم و بال بال زدن پروانه ها رو توی قفسه سینه ام احساس می کنم و گرمم می شه و توی مردمک های چشم هاش غرق می شم.اون...اون حتی انسان هم نیست.ی چیز فراتر از اونه.اون...اون ی الهه اس...اون الهه ی منه...آسمون منه...همه چیز منه..."
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
گفت و گوهای خالق و مخلوق:قسمت دوم
***این ی متن پیش نویس و احمقانه و خلاصه است لطفا جدی نگیرید