eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
34 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
گفت و گو های خالق و مخلوق:قسمت اول
گفت و گوهای خالق و مخلوق:قسمت دوم هارمونی. ج کیو:"خب...نگاه کردن تو چشمای اون....حس عجیبی داره...می دونی...چطور بگم...." نویسنده پس از چندی لب به سخن گشود و گفت:"مثل این می مونه که به ی سحابی زیبا و بی انتها خیره بشی و بعد به درونش کشیده بشی و میون هاله های جادویی و آبی رنگ اون خودت رو گم کنی و احساس کنی که قند تو دلت آب می شه و توی دشتی از پروانه ها و ادریسی های آبی هستی و لرزش عجیبی رو توی قفسه سینه ات احساس می کنی،و همه ی این ها در یک لحظه تو رو در خودشون غرق می کنن؟" هارمونی لال شده بود.نمی دانست که این غریبه نویسنده نما چگونه از تمام افکارش خبر دارد.او قطعا یک ذهن خوان بود،اگر نبود پس شاید واقعا نویسنده ی داستان زندگی اش و معمای مرگش بود.چند لحظه ای چیزی نگفت و پس از آن لبخند کوچکی زد و به آرامی و زیر لب گفت:"تو...واقعا همه چیز رو می دونی." ولی پس از آن دوباره به خوی مخالف و سرکشش بازگشت و تصمیم گرفت تا به نویسنده اشتباهش را ثابت کند.لبخندش بزرگ تر شد و با بارقه ای بازیگوشی در چشمان قهوه ای تیره اش گفت:"ولی تو اگه همه چیز رو هم می دونی یا می دونستی،در عوض همه چیز رو بیان نکردی." نویسنده بهتر از هرکسی این خوی او را می شناخت،در هر حال،او از فرزند نداشته و قل نداشته اش به او شبیه تر بود و هر دو یک ذهن را داشتند،دو روح در دو بدن و در دو شرایط متفاوت. هارمونی با شوق خاصی-گویی که انگار یک کودک از زیبایی بال های پروانه ای که امروز دیده است تعریف می کند-ادامه داد و گفت:"نگاه کردن به چشم های وینسنت رو،نمی شه به هیچ چیزی شبیه کرد.اون خاصه،هم نگاهش هم خودش هم کلماتش و هرچیزی که به اون مربوط باشه.اگه کلماتی که تو با اونها به من توهین می کنی رو اون به زبون بیاره برای من مثل ی دعا ی مقدس می شه.اون کاملا متفاوته.چیزی توی اون هست که توی دیگران نیست.نه توی رایان و نه توی جِی.نگاه کردن به چشم های اون مثل دیدن آسمونه،در حالی که ابر ها که مثل فرش روی آسمون فرش شده بودن از هم کم کم فاصله می گیرن و پرتو های نور خیلی ظریف و زیبا از بین اونها دیده می شه و به ساحل دلگیر و تاریک روشنایی زیبا و طلایی رنگی رو می بخشه.یا مثل دیدن ی رود زلال وسط جنگل و کنار درختاست.رنگ آبی چشم های اون منحصر به فرده،به هیچ چیز نمی تونم تشبیهش کنم.مثل بال های پروانه یا شایدم ی شاخه ادریسی.وقتی به چشم هاش نگاه می کنم مثل این می مونه که ی احساس گرم و بال بال زدن پروانه ها رو توی قفسه سینه ام احساس می کنم و گرمم می شه و توی مردمک های چشم هاش غرق می شم.اون...اون حتی انسان هم نیست.ی چیز فراتر از اونه.اون...اون ی الهه اس...اون الهه ی منه...آسمون منه...همه چیز منه..."
هدایت شده از  اتاق‌آسوکا"
ای کاش یه نفر مثل ادریسی توصیفم کنه😔🤡😭
خودم توصیفت می کنم عزیزممممم
بچه ها که دارن فکر می کنن سه ساعته دارم چی تایپ می کنم/من که دارم قضیه داستانمو اینطوری با آب و تاب تعریف می کنم:
بچه ها یکی از داستان قدیمیام خیلی اکلیلیه حیفم می آد این یکی رو رها کنم در مورد اینه که تو ی روستا ی دور افتاده تو ژآپن که خیلی قشنگ و سرسبزه و دشت گل و آبشار و چی داره بعد اینجا ی پسره به دنیا می آد که زاله مردم اینجا هم خرافاتی بعد دو ساعت بعد به دنیا اومدن این طوفان می آد یکم یکم مردم بدبخت می شن و اینا همه می گن این نحسه بچه بنده خدا هم مهربون و بی آزار تازه ضعف بدنی هم داشت شبیه به وینسنت بود ولی وینسنت نیست اصلا رنگ پوستشون فرق داره بعد وینسنت باشگاه می ره بچم درس خونه گودرتمنده خلاصه هی اینو اذیت می کنن می گن نحس و فلان و بهمانه بعد اونجا ی دختربچه ای هم بوده خانواده اش با خانواده خاله اش ولش کرده بودن تو اون روستا ***خدایا چرا دارم تو گروه تعریف می کنم ***بچه ها اینا رو جدی نگیرید ی ربع دیگه همشون رو حذف می کنم پسره هم یکی از نوکر های بدبخت گروه های ولگرد و لات و لوت بود که سردسته اون گروه پسرخاله ی دختره بوده هم بود بعد پسره همش بی سر و صدا می رفته کتابخونه پیش ی پیرمردی بر می گشت همین وضعیت ادامه داشت تا سه-چهار-پنج سالی بعد دختره دید این خیلی مدت ها زخمی می آد جریانو از پیر مرده پرسید دختره خودش کک و مک داشت به خودشم می گفتن که نحسه ی روز داشتن این بنده خدا رو کتک می زدن اینقدر زدنش که جونش بالا اومد دیگه اینم مقاومت نکرد می خواست زیر دست اینا بمیره راحت شه دیگه اینم اومد نجاتش داد دستشو گرفت با هم فرار کردن بردش تو ی کلبه چوبی زخماشو می بنده و اینا با هم دوست می شن و دوست می شن و بعد همش با هم می گذرونن دیگه بهشون قلدری نمی کنن هفت-هشت سال همینطوری می گذرن اینا هم دیگه عاشق می شن(من:حاجی من چطوری اینا رو عاشق کنم؟/مغزم:ببین اول دوستشون کن بعد ی چند سال خودشون عاشق می شن دیگه بقیه اش هم با خدا) بعد پسره می میره دختره خواست وسط زمستون و برف اینو ببره بیرون چون آخرین روزش توی این روستا بود و بعدش می رفت خونه ی فامیلشون توی شهر برای همین می خواست روز آخر بهشون خوش بگذره بعد طوفان شدید می شه آوار می خواد بی افته رو سرشون این اونو نجات می ده خودش می میره تازه این شروع داستانه
این اولین داستانمه که به زبون نوشتاری و ادبی نوشتم