نمیدونم چطور آدمیه. با اینکه خیلیوقته میشناسمش، بهم حسِ دمدستیبودن میده. انگار فقط کافیه بشکن بزنی تا بدوعه سمتت. همینقدر راحت. همینقدر بدونِ تلاش.
ممکنه انسان از زیادیِ حرفزدن با خودش تو ذهن، سردرد بگیره؟ اگه آره که دلیل تمومِ سردردهام رو پیدا کردم.
انقدر که وقتی این بچه تو بغلمه از خودم شعر میسازم، تو این اندیسال زندگیم حرف نزدم تا حالا.
نگاهم میکنه. باهاش حرف میزنم، با گفتنِ عاعا تأییدم میکنه. با صدای بلند که میخندم، با ذوق بالبال میزنه و هقهقطور میخنده. =) بهجایی میرسه که مامان میگه بسه نخند بچه دلدرد میگیره. من تیر خوردم. شما ادامه بدید.
درسته قیافتاً زیاد با خودم حال نمیکنم، اما ذاتاً خیلی با خودم حال میکنم. مخصوصاً وقتهایی که آدمها بهم میگن خیلی باهام حال میکنن. اونجا دقیقاً اینجوریام که: حال میکنی با من رفیقیا🦦. هیچی دیگه. کاش خدا یکی اخلاقاً مثل خودم بهم میداد که منم مثل آدمها باهاش حال کنم.
فکرت با موهای سرم ارتباط مستقیمی داره.
هرچقدر کوتاهشون کنم، بیاراده رشد میکنن.