انقدر که وقتی این بچه تو بغلمه از خودم شعر میسازم، تو این اندیسال زندگیم حرف نزدم تا حالا.
نگاهم میکنه. باهاش حرف میزنم، با گفتنِ عاعا تأییدم میکنه. با صدای بلند که میخندم، با ذوق بالبال میزنه و هقهقطور میخنده. =) بهجایی میرسه که مامان میگه بسه نخند بچه دلدرد میگیره. من تیر خوردم. شما ادامه بدید.
درسته قیافتاً زیاد با خودم حال نمیکنم، اما ذاتاً خیلی با خودم حال میکنم. مخصوصاً وقتهایی که آدمها بهم میگن خیلی باهام حال میکنن. اونجا دقیقاً اینجوریام که: حال میکنی با من رفیقیا🦦. هیچی دیگه. کاش خدا یکی اخلاقاً مثل خودم بهم میداد که منم مثل آدمها باهاش حال کنم.
فکرت با موهای سرم ارتباط مستقیمی داره.
هرچقدر کوتاهشون کنم، بیاراده رشد میکنن.
گفت از هرکسی انتظار داشتم، جز تو! چون میدونستم میتونی، گفتم. حالا چرا با اینقیافه اومدی؟ فقط خندیدم. راستشو بخوای اگه خندیدن نبود، برای روابط اجتماعیم و سؤالهای سختِ آدمها، چیز دیگهای تو چنته نداشتم. میخواستم بگم از همهچی عقبم. از تو عقبم. از خودم عقبم. از زندهبودن عقبم. از مردن عقبم. از همهچی عقبم. میفهمی دیگه؟ وقتی به تهش و نبودنها و نشدنهای دوباره فکر میکنم، بیشتر عقب میمونم. انقدر عقب میمونم که خسته میشم از درجا زدن. از ادامهدادن. محتاجِ معجزه میشم. گفته بودم خیلی وقته محتاجِ معجزهام؟ کاش به وقتِ درجا زدن و خستهشدن از نرسیدن، خدا معجزههاشو میفرستاد. مثلِ حضور دوبارهی تو.
فیالبداهه.
الان وقتشه چایی بذاری، بیام برات بگم
چجوری بهت نگم دوست دارم طوری که تو بفهمی دوست دارم: