گفت از هرکسی انتظار داشتم، جز تو! چون میدونستم میتونی، گفتم. حالا چرا با اینقیافه اومدی؟ فقط خندیدم. راستشو بخوای اگه خندیدن نبود، برای روابط اجتماعیم و سؤالهای سختِ آدمها، چیز دیگهای تو چنته نداشتم. میخواستم بگم از همهچی عقبم. از تو عقبم. از خودم عقبم. از زندهبودن عقبم. از مردن عقبم. از همهچی عقبم. میفهمی دیگه؟ وقتی به تهش و نبودنها و نشدنهای دوباره فکر میکنم، بیشتر عقب میمونم. انقدر عقب میمونم که خسته میشم از درجا زدن. از ادامهدادن. محتاجِ معجزه میشم. گفته بودم خیلی وقته محتاجِ معجزهام؟ کاش به وقتِ درجا زدن و خستهشدن از نرسیدن، خدا معجزههاشو میفرستاد. مثلِ حضور دوبارهی تو.
فیالبداهه.
الان وقتشه چایی بذاری، بیام برات بگم
چجوری بهت نگم دوست دارم طوری که تو بفهمی دوست دارم:
امروز رو روز خوابهایعجیب، درگیریفکری، بداقبالی، گیجومنگی و فشار روانیِ زیاد نامگذاری میکنم. جدای از اینکه کل روز رو در حالت منگی به سر بردم و با فکر های گوناگون خودمو از پا درآوردم، پام وسط راه پیچ خورد و گرفت. سر بازی توپ بسکت مستقیم خود تو دماغم. پاس دادن بهم و پرت شد تو صورتم. زیر تور بودم و حواسم نبود توپ مستقیم خورد تو ملاجم. یکیهم بیهوا توپو شوت کرد خورد تو گوشم. هیچی دیگه، اگه کار دیگهایم نشه تا نیمهشب، فعلاً که زندهام.
فقط کافیه یکنگاه به اطرافت بندازی تا متوجه بشی خیلیوقته از تمامِ دلخوشیهات دست کشیدی.
آدمیزاد گاهی نیاز داره برای مرهمگذاشتن روی زخمهاش از همهجا فراموش بشه. گفتنِ غمت دیگه درمانکنندهی زخمها نیست. باید غمبادش رو به جون خرید.