ذوقی که امپراطور نسبت به دونگی داره رو اگه محبوبم نسبت به من میداشت تا حالا باید پیداش میشد دیگه
میگه خیلی بیاعصاب شدیا!
باید همچین بگیرم بزنمت تا آدم بشی.
حالا شما قضاوت کنید. من بیاعصابم یا اون؟
دلم یکچیزی میخواد. مثل یک غافلگیریِ بزرگ. یک هیجانِ زیاد. یک گریهی از سرِ شوق. یا مثلاً بین خندیدن و گریستن، ماتِ زمین و زمان شدن. چقدر زندگی عادی شده. چقدر روزمرگیها پوچ و بیمحتوا شدن. چقدر هیجانی از سمتت نمیبینم و چقدر محتاجِ خندهای از جانبت هستم.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری خوب توضیح داده منو که بذارید ایستاده به افتخار سازندگانش کف بزنم.
واقعاً داشتن رفیق بیکلاس و پایه برای آدم نعمته. اینو اونجایی میفهمی که نشستی و به شکرکهای چسبیده به پاکت دوناتت خیره شدی و فکر میکنی چطور بخوریشون که زشت نباشه، که یهو به خودت میآی و میبینی اونم رفته سمتشونو خوردن دونات بدون اونارو یه جرم بزرگ میدونه.
داشتم فکر میکردم اگه محبوبم انقدر پایه نباشه که باهم شکرکهای دوناتو با هیجان نخوریم، چجوری زندگی دیگه جذابیتهای خودشو نگه داره برام؟