هدایت شده از فیالبداهه.
جای دیگر رفتنم قطعِ یقین بیهوده است؛
روز هفتم پاپیِ بابالحوائج میشوم..
فیالبداهه.
تنها چیزی که اینروزا بهش اطمینان کامل دارم و دلگرمم میکنه همینه که میگه رحمت واسعه دست مرا میگیرد..
در این ثانیههای پرتنش و ناامیدیهایی که شمارشان از دستم خارج شده، تو امید محضی برایم. کاش بدانی..
سهتایی با داداش و زنداداشم داریم میریم بازار. بعد منو به این امید دارن میبرن که بلدم جاهایی که مامان گفتن رو. و منی که حافظهم اینجوریه که حتی برای حرمرفتن هم اگه هر ایستگاه رو نگاه نکنم و گلدستههارو نبینم، کلاً تو شهر گم میشم.
دهه اول زندگیم همیشه النگوهامو میشکوندم. الان که در دههی دوم به سر میبرم، هی گردنبندامو داغون میکنم. و الان بعد از سهماه از آخرینگردنبندی که شکوندم و بعدی رو گرفتم، باز هم شکوندمش. امیدوارم دهه سوم کارم بهجایی نرسه که انگشتر یا گوشوارهمو به لقاءالله بپیوندونم و امیدوارترم که مامان با دیدن گردنبندم در سلامت جسمی کاملی نگهم داره.🙏🏻
فقط خدا میدونه با فهمیدن مسئلهای راجب آدمی، چقدر از اون شخص میتونه بدت بیاد و اذیت بشی.
یهجوری سفره رو هزاررنگ میچینید انگار ما بهجز پنیر سبزی، افطار چیز دیگهای هم میخوریم
چای... چای رکن اساسی سفرهست. کاش نفری یه قوریکتری بذارید روبهرومون تا با خیال راحت افطار کنیم