بحث چپ و راست بالا گرفته است، من که چندان سر در نمی آورم و راستش فکر میکنم «نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی» کار خودش را کرده است که ما هرچه فهمیدیم همه جمهوری اسلامی بود.
حس تاریخ به من میگوید هر بار که صدای چپ یا راست بلندتر میشود باید منتظر یک انقلاب تازه بود، منتظر راه سوم، منتظر چیزی که شبیه هیچ چیز نیست.
می خواهند همه چیز را پای چپ و راست تمام کنند اما نه! بالاخره انقلاب برای سوار کردن حیران های تاریخ از راه میرسد.
جهان یک عالم حیران دارد با انقلابی که نوید آمدنش چه شنیدنیست.
سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
خودم هم باورم نمیشود از شدت اینکه اگر یعقوب بویاییاش را هم از دست میداد با کدام حواسش دنبال یوسف می گشت، بیخواب شوم.
بریده بریده میخوابم و فکر میکنم کلیدش کجاست؟ وقتی تک به تک حواسمان از کار میافتد با کدام حواس رد حقیقتمان را دنبال کنیم؟
حالا دیگر معلوم است؛ همه حواسم از کار افتاده.
مدام با خودم میگویم «باید خیلی درد داشته باشد» اما میخندم و بعد فکر میکنم اینکه میخندم هم قوز بالا قوز است. جدیتر از درد داشتن، حس نکردنِ دردِ رفته است.
از گریه هم عاجز شدهام.
اینکه بوی غذا را می فهمم اما دیگر دنبال خبری نیستم، فکریام کرده.
میخواهم از استعاره شدنش به خدا پناه ببرم و التماس کنم حالا که حواسم نیست راستی راستی کور و کر بویم کند که مجبور نباشم حداقل پیش خودم فکر کنم آیا من میزبان خوب حوادث نبودهام که حوادث دیگر نسیم خبرشان را سراغم نفرستادهاند؟
به این یکی نمیتوانم خیلی فکر کنم. فکر که میکنم صدای یعقوب در گوشم میپیچد که «لا تیأسوا من روح الله». آن هم به برادران یوسف که حقیقتشان را به چاه سپرده بودند. فکرِ اینکه من هم باید در این سفر تا دهانهی چاه میرفتم و از خودم میپرسیدم «راست بگو! تو در این ماجرا دست داشتی؟» بیشتر نابودم میکند.
اما گویا باز هم چارهای نیست. شاید حواس ششم، یا نمیدانم شاید هم هفتم من همین باشد؛ «اصرار».
چاره چیست؟ مگر آنکه اصرار...
سه شنبه_ پنجم آبان ۱۴۰۵
زنک صهیونیست نوشت: دعای امروز من موفقیت ایشونه (نتانیاهو) اما در نهایت این تنها ارادهی خداونده که تحقق پیدا خواهد کرد.
کارشناسان زیادی داریم که از اسرائیل میگویند اما کاش یک نفر توضیح میداد یا دستکم طرح مسأله میکرد که چرا ما و صهیونیستها اینقدر شبیه به هم حرف میزنیم.
دیانت و زبانی وسط است که آن صهیونیست خون آشام با سابقهی نسل کشیِ بر خط باز هم خود را در دایرهی آن میبیند و شرم ندارد از ارادهی الهی و توکل چیزی ببافد.
دیانتِ ما پر خطر نیست. پر خطر نیست که ما را با جلادانِ بی صفت همزبان کرده.
من از خطر مرگ حرف نمیزنم که مرگخواهی مثل همیشه پاسخ ثابت من باشد. خطرناکتر و دردناکتر از مرگ تغییر زبان است؛
اینکه چیز دیگری باشیم و جور دیگری حرف بزنیم؛ این غایب بزرگ و خواستهی بدیهی و به حق این روزهای ماست.
چهارشنبه_ ششم آبان ۱۴۰۵