eitaa logo
این روزها...
54 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بیرون بودم، دقیقترش آنکه حرم. یعنی بیرونِ من حرم است و داخل، خانه. جایی بین این دو جا را ندارم. در راه برگشت به یکی از موکب ها سر زدم. زودتر از موعد فرش انداخته بود. روی همان فرش نمازم را خواندم و بعد با خودم فکر کردم برای آدم های آواره، آدم هایی که هیچ جایی برای رفتن ندارند، این تجمع ها چقدر پناه است. آنجا کسی از ما کار خاصی نمی خواهد فقط پذیرا هستند. جالب نیست؟ یعنی آن بیرون جایی باشد که وقتی نمی دانید کجا بروید، آن ها می گویند بیا این جایی که اسمش هیچ جاست! موکب های هیچ جایی... آنجا می توانید چای بخورید، مطالعه کنید، گپ بزنید یا حتی بنشینید ولی فقط باشید. حجاب نورانی معنا هم وسط نیست، دنبال معنای خاصی نمی‌گردید، خالص‌تر از این‌ها، فقط «هستید». مسجد محله ی قبلی ام در اثر همین تجمع ها تا نیمه شب باز بود. یکی از آرزوهای من باز ماندن مساجد تا صبحگاه بود. جایی که وقتی آدم در شرف ترکیدن است بتواند همان نیمه شب در یک جای امنِ الهی علاجِ قبل از واقعه کند. و خب، تا حدودی شد... حالا یک مسجد آشپزخانه‌اش را باز می‌گذارد، یکی دیگر دستشویی‌اش را، آن یکی هم به استقبال نماز استغاثه، فرش هایش را زیر پای رهگذران بی‌نشان فرش می‌کند... دوشنبه_ هجدهم خرداد ۱۴۰۵
می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی.... امروز تماس گرفتند و گفتند شیرینی توافق را بده. حال نداشتم چک و چانه بزنم که اسمِ این توافق نیست، تفاهم نامه است؛ این دو با هم فرق دارد. فکرش را بکن؛ در این گیر و دار بگویند حالا وقتش رسیده بروید خانه. آن خبر مهم برای این جمع های شبانه که «تفاهم نامه» نبود. ما برای خبر دیگری بیرون آمده بودیم. همین است که شنیدم بین مردم دعوا افتاده. وقتی شما به آوارگان روزگارتان، خبرِ بازگشت به خانه را همزمان با تفاهم نامه اعلام کنید، خب معلوم است که آن آدم ها دل شان می گیرد. باید پس زمینه ی تفاهم نامه را گفت. مثلا گفت در اسرائیل موجی راه افتاده که آن ملت قلابی می گویند چه معنی دارد این همه آویزان آمریکا بودن؟ ما هم باید مستقل از آمریکا باشیم. عجب جهان خنده داری. جرثومه ی شیطان می خواهد از صاحبش جدا باشد. ظاهرا دیشب هم یک روحانی در جمع مردم گفته بود: از کجا معلوم سید مجتبایی باشد؟ وقتی جز دستخط چیزی از ایشان نیست...آخ اقا حجت! آخ که چقدر این حرف ها آشناست. ایمانِ مان به یک دستخط رسیده است آقا حجت. امتحان مان را دوست دارم. امتحان رهبری که هست و نیست. می گوید و نمی گوید. ساکت است و سکوت نمی کند. می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی... بغضی در گلویم هست که نمی شکند، فقط دارد مثل براده آهن گلویم را می تراشد. ناراحت نیستم، خوشحال هم نیستم، من هیچ چیز نیستم آقا حجت. هیچ چیز ... کاش شما بودم، کاش شما باشم. می دانی آقا حجت؟ بله حتما می دانی... دوشنبه_ بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵
فراموشی گرفته ام؛ شدید و بی دلیل. دلیلش را نمی دانم، اگر بدانم که دیگر اسمش فراموشی نیست. در جواب هر سوالِ «کجاست؟» پاسخِ ثابتم شده «نمی دانم». حرص اطرافیانم را در آورده ام اما واقعا نمی دانم. باز خدا را شکر فراموشی ام را یادم هست ولی یادم نیست از کجای قصه بیرون افتادم یعنی هرچه فکر می کنم چه شد که همه چیزم اینطور از دست رفت، یادم نمی آید. مثل یک تصادف شدید که در یک لحظه از هوش می روی و به هوش می آیی می بینی تک و تنها روی تخت بیمارستان افتاده ای. خیره به سقف هر چه فکر می کنی کجا بودی و چه به سرت آمد و حالا کجا هستی هیچ سر در نمی آوری. این روزها فقط می توانم گریه کنم. نه می توانم درست و حسابی بنویسم، نه حرف بزنم، نه بخوانم... گریه را اما فراموش نکرده ام. حسابی برای آخرِ داستان خودم گریه می کنم. من اولین گریه کُنِ مرگ خودم هستم. دیروز به قطعه ۴۲ شهدای جنگ تحمیلیِ دوم و سوم رفتیم. آنجا بیشتر برای آخر داستانم گریه کردم. اینکه عاقبتم چه خواهد شد؟ روحم هیچ جا آرام نمی گیرد. قم که هستم فکر می کنم چون تنهاتر هستم و از تهران دورم، حالم خوش نیست. تهران که می آیم فکر می کنم چون قم نیستم حالم خوش نیست. اما من همه جا ناخوشم. خانه ام کجاست؟ حافظه ام؟ دوایم؟ روحم؟ آشیانه ام؟منجی ام؟ مثل اینکه چیزی گم کرده باشم مدام دنبال کسی هستم که نشانی از او ندارم. نشستن برایم سخت شده. می خواهم پیوسته و بی قرار راه بروم. دوست داشتم یک جاده ی بی انتها روبرویم می کاشتند و آنقدر می رفتم که از پا بیفتم. و بعد در همان حال زارم توی گوشم می خواندند: انّ الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاة و سوار می شدم و بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم، می رفتم. فقط می رفتم... جمعه_ بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵
شاید چون هزینه‌اش را نداده‌ام، شاید چون خانه‌‌ام خراب نشده، شاید چون شهید نداده‌ایم... چه می‌دانم، شاید چون همه‌ی این شایدهاست که من آتش بس را دوست ندارم، یا لااقل آتش بسِ این شکلی را‌. آتش بسِ این شکلی باید حتما اسم مخصوصی داشته باشد. مثل انقلاب‌ها که سرخ و سفید و مخملی و ... دارند، این آتش بس هم حتما اسم دارد که بعدها نظریه پردازها می‌آیند اسمش را می‌گویند. می‌گویند شکلی از آتش بس هست که علی الظاهر بمباران نمی‌کنیم اما ملت را فریز می‌کنیم و آرام و بی‌صدا امیدشان را برای یک جهش بزرگ خفه می‌کنیم، اسمش هم مثلا می شود «جنگِ بدون دود». امروز قصد داشتم در کانال اصرار روز شمار جنگ بگذارم مثل کاری که برای غزه می کردم، تا یادم نرود، اما یادم آمد آتش بس شده. بعد فکر کردم پس چرا ما هنوز حساً در جنگیم؟ یعنی چرا اصلا حس نمی کنم جنگ تمام شده؟ چرا جنگ دوباره به داخل مان کشیده شد اما نادیده تر؟ بله جنگ خوب نیست اما من دوست ندارم جنگ فقط درون مان باشد و همه تلاش کنند الکی اوضاع را ژیگول ویگولی نشان دهند. دوست ندارم این نفاقِ آتش بس را. دوست ندارم از درون بسوزیم و بیرون همه چیز فانتزی باشد. جنگ با همه ی زشتی اش واقعی ترین اتفاق دورانِ ماست. باز هم تو بگو، من می گویم اصلا، شاید چون هزینه اش را نداده ام، شاید چون خانه ام خراب نشده، شاید چون شهید نداده ایم، شاید چون همه ی این شایدهاست اما من آتش بس را دوست ندارم، یا لااقل آتش بسِ این شکلی را... یکشنبه_ سی و یکم خرداد ۱۴۰۵
فکر می کنم هیچ شاعری، شاعری را انتخاب نکرده است. شاعر از سر ناچاریست که شعر می گوید؛ یعنی وقتی دیگر راهی نیست، شعر ناخودآگاه از درون او می جوشد. همین است که من گاهی به شعرا غبطه می خورم. خوش به حال شان که لااقل در ناخودگاه شان چاره ی بیچارگی دارند. اما من همین را هم ندارم. شما، خصوصا شما آقا حجت فرض کن از این کار منع شده ام. من می مانم و راه های نرفته، گام های نشمرده، واژه های نگفته و آتش فشانی که درونم را می سوزاند. از این همه حفظ ظاهر خسته ام. دوست داشتم قلمم روی کاغذ سر می خورد و این قدر اهل تقیه نمی شد. همه ی عمر ما به مخفی کاری گذشت. هی آمدیم بگوییم از پشت صحنه اشاره کردند نگو، وقتش نرسیده و نگفتیم. آنقدر نگفتیم که کم کم پیری مان، حافظه مان، دردهای مبهم تن مان دارند حرف می زنند. واژگان را فراموش کردیم و آنها هم ما را از خاطر بردند. دیگر واژه ها به حریم قلبم سر نمی زنند. بیچارگی هم ما را فراموش کرد. دیگر یادمان رفته تا کجای کار بی چاره ایم. باور می کنی آقا حجت در خواب هایم هم مدام زمین گیر و گریانم؟ تو آنقدر زلالی که هیچکس هم باور نکند تو همه چیز را باور می کنی، همه چیز را. پنج شنبه که به ملاقات شهدای جنگ دوم و سوم رفته بودم، وصیت نامه ی شهید امید قنبری فیروز را خواندم که بر مزارش حک شده بود. اینطور شروع کرده بود: بسمه تعالی به نام خدایی که همیشه با من بود، حتی وقتی خود را تنها می پنداشتم. اگر این متن را می خوانید یعنی من دیگر در آغوش گرم این دنیا نیستم. اما بدانید که هرگز ترکتان نکرده ام. اکنون من در باد می وزم. در باران می بارم. در طلوع خورشید می درخشم و در ماه شب چهارده چشمانم همچنان بر شما نظاره گر است. شهید چقدر باد را، طلوع را و ماه شب چهارده را مزمزه کرده بود که می گفت با هر بادی می وزم و با هر طلوعی می درخشم و از چشم ماهتاب نظاره تان می کنم. شهید قنبری شاعر بود. شعرش را گفت و شاعرانه رفت. اما من شعرم را نگفته ام چون نباید بگویم، مرگم را برنگزیدم چون نباید بمیرم. چون باید باشم اما ساکت و آرام. باید گوشه ای بنشینم تا وقتش برسد. تا وقتش برسد و شما بگویید: بگو! اما آقا حجت شما می دانید تا وقتی شما نگویید سخنی از من نخواهد ماند. بی شما گفتن جرم من است و من گردنم باریک تر از این هاست که زیر بار این جرم کمر راست کنم. دوشنبه_ یکم تیرماه ۱۴۰۵
اگر اشتباه نکنم اربعینِ سه یا چهار سال پیش بود. با یک گروه بعنوان مترجم همراه شدم. یک روز با هم اتاقی ام صحبت می کردیم، گفتم از اینکه امام حسین نداریم، خسته ام. گفت «تا کی باید می ماند؟ قرار نبود که عمر حضرت نوح داشته باشد. آخرش که چه؟ به روزگارِ ما که نمی رسید». آقا حجت؟! باور می کنی این بدترین شکل خبر دادنِ عمرم بود؟ بغضم را به زحمت قورت دادم. منتظر ماندم تنها بشوم. سرم را زیر پتوی داغ کربلا بردم و یک دل سیر برای شور بختی مان اشک ریختم. اصلا من دلم می خواست امام عمر حضرت نوح داشته باشد بلکه هم بیشتر. دلم می خواست معاصرِ هم بودیم. من حسینِ هزار ساله می خواستم. همین است که از روضه ها فراری شده ام؛ غم آنکه هفتاد و دو تن اسمشان برای همیشه کنار او مانده و من جا مانده ام بهمم می ریزد. هیچ روضه ای دلم را برای این فقدان خنک نمی کند. حسِ جا ماندن و رفتن و نبودنش چیزی نیست که با هیچ مرگ مقدسی جبران شود. دلم می خواست راست راستی در کربلا باشم. نمی فهمم یعنی که چه هنوز به عصر کربلا نرسیده ایم. رسیده ایم، تمام شده. من خودم، در عصر کربلا زاده شدم. چهارشنبه_ سوم تیر ماه ۱۴۰۵
هیچ عزاداری نکردم، اعتصاب کرده ام، اعتصابِ اشک. دارم از خودم انتقام می گیرم. انتقامِ نبودنت را. همین طور خشک و خالی فقط نفس می‌کشم و به این زنده ماندنِ زشتِ بی تو ادامه می دهم. دیشب با مَدا حرف زدم. گفتم خسته ام از این همه بزرگ نداشتن، امام و پیغمبر نداشتن. خسته ام از این نسخه های ثابتِ تکراری. هر سال همین روزها بغضم مثل تیروئید قلمبه می شود. گریه نمی کنم نمی کنم تا اینکه شبِ یازدهم تازه می فهمم چه بلایی به سرم آمده؛ من بی حسین شده ام. از این امیدِ کودکانه که مثل قلب همه جا با خودم کول می کنم، کفری ام. امروز دیدم بابا این را زده گوشه ی آینه. یک لحظه دلم ریخت اما باز هم گریه نکردم. فکر کردم کربِ من نبودنِ شما بود. دیگر چه فایده وقتی رفتی؟ مگر اینکه زمان برگردد. مگر اینکه تو برگردی. چه می دانم؛ مگر اینکه لااقل دق مرگم کنی... دلم برای تلاش بابا، برای خودم، برای هرکسی که پستش به من می خورد، سوخت! پنج شنبه_ چهارم تیر ماه ۱۴۰۵
هیچوقت نمی دانستم چرا شهید سلیمانی اینقدر به دیدار خانواده شهدا علاقه داشتند. اما از زبان ندوست (!) های ایشان بسیار شنیدم که اتفاقا همین نقطه را نقطه ی سیاه زندگی اش معرفی می کنند؛ که یعنی چه مردی اینقدر به دیدار زن و بچه های مردم می رفته. مگر خودش ناموس ندارد؟! و خب همین هم توجه من را به همسر شهید سلیمانی بیشتر و بیشتر کرد. که واقعا هیچ از این زاویه دیده بودیم؟ زنی که این اندازه به همسرش آزادی عمل بدهد آن هم وقتی بد دلان اینطور پشت سر شوهرش و خودش البته، صفحه می گذاشتند. در پرانتز بگویم من همسر شهید سلیمانی را ندیده ام اما مهرش بیشتر از شوهرش به دلم نشسته است. کاری که این زن کرد، کارستان بود! بگذریم... امروز وقتی برای ما، یعنی منِ کوچکترین جور شد که مجددا به دیدار خانواده ی شهید بروم، کمی تنها کمی از پاسخ سوالم را گرفتم. امروز دخترِ شهید خلیل فرحات (رزمنده حزب الله) را دیدیم. لا به لای تمامی صحبت هایش اشاره جالبی کرد و به نقل از شهدایشان گفت اگر کسی دلتان را شکست یک جعبه شیرینی بگیرید، از او تشکر کنید که دلتان را شکسته. ادامه اش را خودم در دلم تکمیل کردم که صاحبِ دل شکسته خداست. و بعد جعبه های شیرینیِ نداده را تصور کردم که چقدر شیرینی بدهکارم من! شهید می خواهد بگوید معامله، معامله ی پر سودی ست که شیرینی می خواهد. اینکه دلت بشکند و خدا اینطور به دل شکسته نظر کند شیرینی هم دارد. راستی شهیدِ مجاهد خلیل فرحات با نماز و روزه استیجاری روزگار می گذرانده. روزانه نمازهای دوازده روز را قضا می کرده. من از تعجب چند بار این جمله را تکرار کردم آنقدر که اسباب خنده ی دوستان شدم. یعنی نماز صد رکعتی شب های قدر کار هر روزه ی شهید بوده! به دیدار خانواده شهدا رفتن یعنی افزودن بازیگرهای جدید به صحنه ی نمایش زندگی تان، آن هم چنین بازیگرانی که نقش آخرشان را با خون اجرا کرده‌اند. امشب به لطف نقش خانواده ی شهید پرور فرحات و تصور آن شیرینی ها سبک تر می خوابم. شب عالی متعالی شنبه_ ششم تیر ماه ۱۴۰۵
Arman Garshasbi4_5913696330483501704.mp3
زمان: حجم: 4.4M
هیچ می دانی آقا حجت؟ مثل محتضر یکی یکی توانایی هایم دارد از دست می رود. همین یک گریه را داشتیم این را هم دارند می برند. کاش هر جا ببرند پیش شما بیاورند. این یکی البته سلاح ما بود. کلی کار برایمان می کرد. سنگین که می شدیم اشک مثل آن ناخدایی شده بود که به وقت تلاطم بارهای اضافه را به قعر دریا می ریخت. حالا ناخدا تصمیم گرفته خودش را هم به آب بیندازد... کاش زندگی من هم آقا حمیدِ یک حبه قند را داشت؛ که می آمد پشت درب اتاقِ زندگی ام می نشست و روضه می خواند تا این بغض فشرده کمی از هم باز شود. گریه نکردنم طولانی شده. دارم به خودم شک می کنم، ترسیده ام. می ترسم دیگر همین را هم از دست بدهم. شاید فقط همین که کسی بیاید در گوشم بگوید: «برمی گردم کمی بمان برمی گردم، حتی زخمی و نیمه جان برمی گردم» بغضم می ترکید. اما نمی ترکد. چون گوشم هنوز نشنیده. و می ترسم عادت کنم. می ترسم گوشم به نشنیدن، چشم هایم به ندیدن و نگریستن، شامه ام به نشنفتن عادت کند. آقا حجت بگو که برمی گردم. بگو... یکشنبه_ هفتم تیر ماه ۱۴۰۵
تهران ماندنم زیاد طول کشید. تهران که هستم، قم سیر می کنم و قم که هستم، تهران. این نه اینجا بودن و نه آنجا بودن درد بدیست. می خواستم هر طور که هست خودم را به تشییع قم برسانم که نشد. به وداع هم نرسیدم. گفتم عیب ندارد لابد حکمتی در کار است. به دلم وعده ی تشییع تهران را دادم. صبح زود میدان امام حسین رفتیم که در ازدحام گیر افتادیم و وقتی کار از کار گذشته بود خبر دادند برگردید، از اینجا رد نمی شوند. از آقایان پلیس دلیل را پرسیدیم جواب دادند: بنا به مسائلی... ما هم به دلمان گفتیم بنا به همان مسائل گیر نشود و بگذرد اما نگذشت. چشم به تشییع عراق دوخته بودم اما رفتن به تشییع عراق رویایی بیش نبود. فکر کردم اینکه من به هیچ برنامه ای نمی رسم نباید اتفاقی باشد. می خواستم قول و قرارهای آخرمان را مرور کنم. احساس خسران داشتم. در کمال ناباوری به نشدن هایم خیره مانده بودم که ناگهان چشمم به صحن نجف افتاد. از قاب تلویزیون دیدم پیکر در چند قدمی ِمزار جدو (بابا بزرگ) سُر خرد و لحظاتی همان جا ایستاد. از خوشحالی پریدم نزدیک تلویزیون. می دانستم مثل همیشه امیدم را ناامید نمی کند. تمام شد؛ پیامِ من رسید. جدو بهتر از من همه چیز را حضوری در گوشِ سید علی خامنه ای گفته بود. هر چه باشد رفتگان زبانِ هم را بهتر می فهمند. جمعه- نوزدهم تیر ماه ۱۴۰۵
ما با اسم «منتقم» چندان آشنا نیستیم. ما از نسل همان هایی هستیم که در گوش مان می‌خواندند زیارت عاشورا نخوانید که این قدر لعن با سرشت و طینت آدمی نمی‌خواند. به اعتبارِ بی اعتباریِ این همه لعن و نفرین، منبع را ضعیف اعلام کردند. خلاصه که برخی دیگر نخواندند و برخی هم به ترس و تردید خواندند. چه می‌دانم، شاید می ترسیدیم در دوران قدرت و خشونت برچسب قدرت طلبِ خشن بخورد تنگ پیشانی مان این بود که بلد نبودیم چطور می‌شود هم منتقم بود هم لطیف. فکر می‌کردیم آدم خوب های گوگولی همیشه یک جایی می‌بخشند و این قدر کینه چه قدر زشت و بی معنی‌ست. می‌خواهم بگویم ما اینجور عاجز و حیران واژه‌ی منتقمیم آنقدر غریب که سختمان نمی‌آید دعا کنیم سگی زرد و هار دستکم به یک بیماری دردناک بمیرد تا اینکه به دست ما. ما آنقدر الکی خوبیم که دلمان می‌سوزد. هنوز بر سر مختار دعوا داریم. به اینجای تاریخ که می‌رسد مه سوال می‌پاشد توی وجودمان. با یک عالم سوال و ضد و نقیض گرفتار می‌شویم. با خودمان می‌پرسیم انتقام چه شکلی‌ باشد خوب است؟ منتقم هم خشن است؟ اصلا به چه کسی می گویند منتقم؟ ما بلد نیستیم دعا کنیم منتقم باشیم؛ صادقانه اینکه برنامه خاصی هم برایش نداریم. فکر می‌کنیم این یکی تکلیف آدم‌های کله داغی‌ست که ایمان دل برایشان نگذاشته و الّا مومن که اینقدر خشن نمی‌شود. یکجور اکراه داریم از انتقام. خلاصه منتقم اسم زشتی‌ست که بر سر نخواستنش دعواست‌. مثل اینکه برازنده ما نباشد، نمی‌خواهیمش. خیلی تواضع کنیم می گوییم انتقام هم شرایطی دارد. این هم که نباشد استعاری‌اش می‌کنیم که به شکلی تهش قصر در رویم. نمی‌فهمیم یعنی چه که کسی می‌آید قبر می‌شکافد و پیکر آتش می‌زند. اینجور کارهای دور از شأنی که به شأن ما نمی‌خورد. این هم سندش ضعیف است لابد. حالا ما گیج و حیران، تنها مانده‌ایم با یک اسم، و سه چهار آیه‌ای که می گوید «والله عزیز ذو انتقام». و قسم به خدا، باور کن که خدا شکست ناپذیرِ انتقام گیر است. باور کن... دوشنبه_ بیست و نهم تیر ماه ۱۴۰۵ برابر با پنجم صفر ۱۴۴۸
راست می گوید؛ انتقام را قدِ بازدارندگی کوچک و کوته کرده اند. مثل اینکه نام «منتقم» نازل شده است تا دست دشمن برای تکرارِ دوباره ی خطا کوتاه شود. اینطور که باشد دیگر هیچ حادثه ای منحصر به فرد نیست. همه چیز «نوع» می شود. انگار که ما با این نوع حوادث مشکل داشته باشیم. مثلا انتقام می گیریم که دوباره خطا نکنند رهبر مملکتی را شهید کنند. اولین غایبِ این شکل فهمِ انتقام سید علی خامنه ای ست. اگر حسین بن علی منتقم دارد دلیلش آنست که یادگار گذشتگان بود و پناه بازماندگان. او چنین بود؛ همین قدر گذشته و آینده را با هم داشت. گذشتگان با دیدنش پای آینده می ایستادند و بازماندگان با شنیدنش گذشته را روبروی چشم داشتند. همین است که وقتی از انتقام سخن می گوییم یعنی دیگر چیزی به بعد موکول نمی شود. اینجاست که برخی گمان می کنند انتقام برای تکرار نشدنِ خطاست. نه! انتقام زمان و ایمانِ خاص خودش را دارد. انتقام فصل تازه ای از ایمان است. زمانِ انتقام زمانِ «دیگر هرگز» است چون آنکه را ما از دست داده ایم دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. در انتقام ما نمی گذریم؛ گذشت به معنای زمان خریدن در کار نخواهد بود. همه چیز لنگِ همین انتقام ماست. وقتی سخن از انتقام وسط است، حوادث آخر الزمانی می شود. منظور از آخر الزمانی تکرار نشدنی بودن است. پای انتقام که وسط باشد، همه چیز تحت تاثیر آن خواهد بود. یادم هست اولین بار که مقتل خواندم، از اولین زخمِ کاریِ امام، منتظر بودم که امام شهید شود و تعجب می کردم چرا با این همه زخم او همچنان زنده بود، نفس می کشید و خون با هر نفسش غرش می کرد. شاید حالِ «من می خواهم زنده بمانم» را زیاد در زندگی مان دیده باشیم اما من هیچ جایی بیشتر از کربلا «من می خواهم زنده بمانم» را ندیده ام تا آنجا که آخر خدا خونِ خود ریخت. مگر اینکه این گونه حسین بن علی شهید شود؛ پس او ثارالله لقب گرفت. چهارشنبه- سی و یکم تیرماه ۱۴۰۵