eitaa logo
این روزها...
54 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی چیزها رو یادم رفته اما وسط فراموشیم یهو یه چیزهایی یادم میاد که دلم رو خون‌مرده می‌کنه. الان یادم اومد بچه که بودم اسم شلغم رو گذاشته بودم «مامانِ جعفر». بخشی از واژه‌ها رو همینجوری واسه خودم قراردادی می‌ساختم. داستانش هم اینه که موقع شلغم خوردن یه مامانِ جعفری به نحوی یا خودش یا ذکرش اون وسط بوده که بر اساس حسن همجواری‌شون یکی شدن و شلغم رو در لحظه واسم تبدیل می‌کنه به مامان جعفر. مامان هم مسئول اعظم کشف دایره المعارفم بود. یه روز که خیلی گریه می‌کردم و می گفتم مامانِ جعفر رو می‌خوام بخورم مامان مات و مبهوت نگاهم می‌کنه و وقتی از سر ناچاری من رو می‌بره دم یخچال متوجه میشه منظورم همون شلغمه. یه لحظه دلم واسه اون روزها تنگ شد. روزهایی که همه چیز اینقدر بهم نزدیک و مأنوس بود. روزایی که هنوز «حس» وسط بود و اونقدر به واژه ها، آدم‌ها، محیط و دنیا احساس داشتم که خودم کشفش می‌کردم، می‌ساختمش و با اعتماد به نفس ساخته‌هام رو ردیف می‌کردم. مامان! میشه باز نجاتم بدی؟ میشه دوباره حرف دل منو بخونی؟ میشه دوباره پیدام کنی؟ الان دیگه همه واژه‌ها رو درست میگم مامان. دیگه هیچی رو چپکی نمی‌گم مامان. دیگه دورم چیزی نیست مامان. تو فقط پیدام کن. تو فقط دعام کن. تو فقط دعام کن... شنبه_ هفدهم مرداد ۱۴۰۵
با سرعت از کنار یه خونه رد شدیم. دیوارهای خونه تماما سفید و کوتاه بود. یه چراغ قدیمی به شمایل فانوس بیرون خونه آویزون بود و صدای دعا از خونه بلندتر. گرگ و میش بود، شاید هم دم دمای سحر، مردم با دل‌های تنگ و کوچیک‌شون به این خونه پناه میاوردن. تنها جایی بود که توی تاریکی شب روشن بود. خونه بوی نور میداد. بالاخره جایی که دنبالش بودم رو پیدا کردم. آرزو کردم ترمز بگیره و میرفتم به مأمن دلم اما با سرعت رد شد. اونقدر دلم شکست که واسه جبران محرومیتم تا نیم تنه از ماشین در اومدم و هرکسی رو که می‌دیدم میگفتم آقا! خانوم! دعام می‌کنی؟ یه آقایی گفت نه! گفتم خواهش میکنم دعام کن. گفت آخه چطوری؟ منم بهش گفتم همینطور که رکاب میزنی. خندید اما قبول کرد. بعد رفتیم جمشیدیه. از کوچه پس کوچه ها انداختیم بالا و رفتیم کوه. از اون بالا زار زار گریه کردم. به خدا گفتم تو که این همه بزرگی. تو که میتونی. قبول کن. قبول کن. قبول کن... از خواب پریدم. چشمم افتاد به بالش و ساعتی که ۷:۷ رو نشون میداد. سرم رو به بالش کوفتم. حالا نمی‌دونم چطوری خودم رو راضی کنم از تخت جدا بشه. چطوری باور کنم اون خونه فقط یه رویا بود. جایی وجود نداره که اگه شبونه سر رفتی، بهش پناه ببری و اونجا واسه شفای دلت تا خودِ خدا دعا بخونن. می‌شد این خونه باشه ها، می‌شد. اگه یکی بود‌‌... اگه تو بودی... اگه خدا قبول می‌کرد... یکشنبه_ هجدهم مرداد ۱۴۰۵
شاید اگه تا دو سه سال پیش همچین عنوانی رو می‌دیدم کلی غصه می خوردم که چرا زندگی ما اینجوری توپ قلقلی شده و هر کسی به خیال خودش می‌خواد یه وری قلش بده. هر جایی قرار بر مخالفت و باد مخالف باشه، یکی میاد از زندگی ماها مایه می‌ذاره. آره آقا، من مَردُم! خیلی هم می‌خوام زندگی کنم اما نمیشه. قضیه اینه؛ هر جای دیگه‌ای هم بودم، نمیشد. ولی الان دیگه عین خیالمم نیست. حالا دیگه یقین دارم باد این حرف‌ها رو هیچ جا نمی‌بره چون مسأله‌ی زندگی به این دوران ربط داره. با این همه می‌دونم گذر زمان به نفع ماست. ما زندگی نکرده ها نگاه خدا رو داریم، زمان رو داریم و نامی در سینه داریم که اعجازش کن فیکون می‌کنه، ما بی‌نصیب‌ها، ما محروم ها، ما دل‌شکسته ها. ما... ما وارثان محمّد... دوشنبه_ نوزدهم مرداد ۱۴۰۵
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌دانی آقا حجت... ما خیلی خسته ایم. از اینکه زندگی مان افتاده در کش و قوسِ «کی از همه زنده‌تره؟ من من من من». حتی از این وصفِ سنگدلانه‌‌ی «خستگی ناپذیر» خسته‌‌ام. کلا هر چیزی که اصرار دارد بگوید «هیچم درد نداشت». این لجبازی کودکانه چقدر رقت انگیز است. دیگر حالم دارد بهم می‌خورد که هر طرفی ادعا دارد بیشتر زندگی کرده و زنده‌تر است. می‌بینید؟ این‌ها که می‌خوانید حرف‌های یک زنِ غاصب صهیونیست است. آقا حجت؟! چرا ما وارد این مسابقه‌ی دون شده‌ایم؟ این فضای تصنعی چیست که حتی زبان دین‌مان را هم به همین روال می‌خواهد بچرخاند؟ صهیونیست‌ها می‌گویند زندگی‌شان پا بر جاست و ما هم گفتیم زندگیِ ما با مقاومت پا برجاتر. این گیس و گیس کشیِ زندگی داشتن تمامی ندارد؟ چرا سخت‌شان می‌آید بگویند ما مقاومت می‌کنیم تا زندگی بیاید و بشود.‌ دوست من! من اسرائیل نیستم، به من همانی را نگو که به دشمنت می‌گویی. به من بگو تو هم دل در گروی جای دیگری داری. بگو که تو هم میخواهی. بگو که تو هم آن جای خالی را می‌بینی... جمعه_ بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵
چندتایی توییت خواندم از این قبیل، که می‌گوید: ۱_‌من هیچ برنامه‌ای برای زندگیم ندارم‌ ولی مشکل فقط اینجا نیست. من حتی حس نمی‌کنم باید برنامه‌ای داشته باشم. هیچ احساس و فکر و نظری راجع‌به آینده‌م ندارم. ۲_رسما برای هیچ کاری انگیزه ندارم. روزی ۱۵ ساعت می‌خوابم، بیدار می‌شم منتظر می‌نشینم تا خوابم بگیره دوباره ۱۵ ساعت بخوابم ۳_دیدین وقتی میرید هتل یه جوری اونجا میمونید که قشنگ مشخصه خونه خودتون نیست و چند روز دیگه باید وسایلتونو جم کنید برید؟ من زندگی خودمو دارم اونجوری زندگی میکنم این روزها مثل سال‌های قبل اغلب توییت می‌خوانم. توییتر (ایکس) حرف‌هایی پیدا می‌شود که به ندرت جای دیگری پیدا می‌کنی. تقریبا یقین دارم قسم قابل توجهی تحلیل می‌کنند که این اوضاع را به جنگ/اوضاع داخلی کشور ربط دهند. البته مثل چند سال قبل پای تک تک‌شان گریه نمی‌کنم. فقط حیران زل میزنم و فکر می‌کنم کی قرار است کسی بیاید و نجات مان دهد؟ حتی از دست آن‌هایی که می‌گویند نجات دهنده فقط در آینه است پس بلند شو و خودت را نجات بده. نجات دهنده در آینه نبود، او جایی نزدیک و دور به ما نگاه می‌کرد، و منتظر بود، و منتظر بود‌... جمعه_ بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵
نمی‌دانم چطور بگویم؛ اما اگر روزنامه نگار بودم حتما یک ستون را به این اتفاق و اهمیت آن اختصاص می‌دادم... چه قدر جای این دفترها خالی بود. همان ابتدا دختری را دیدم گُر و گُر گریه می‌کرد و یک ریز می‌نوشت. دو سه ماه قبل هم آمده بودم همین قطعه‌، قطعه‌ی ۴۲، قطعه‌ی شهدای جنگ اخیر. آن روز، این خبرها نبود. نه دفتری بود، نه نوشته‌ای. می‌دانی؟ این روزها شهید متکلم وحده نیست. خوب می‌داند ما چقدر گوش می‌خواستیم. او رفته اما گوشش را اینجا پیش ما جا گذاشته، می خواهد بیشتر و بیشتر از ما و حال و روزمان بشنود. قلبش هنوز هم برای اتفاقی شگرف‌تر از شهادت می‌تپد. او از آنطرف رد کار نیمه تمام دنیا را دنبال می‌کند. یقین دارم آن‌هایی که بر مزارشان دفتر دارند، همان‌هایی هستند که رویای بازگشت هم دارند. کاش بودی و می‌دیدی که دفتر همه التماس دعا بود. می‌دانم تو بودی، تو دیدی، تو خواندی. رحم کن بر ما ملتِ التماس دعا... جمعه_ بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵
Massoud Fardmanesh & Siavash GhomayshiSiavash-Ghomayshi-Unrooza-128.mp3
زمان: حجم: 3.9M
اون روزا ما دلی داشتیم... واسه بُردن جونی داشتیم... واسه مُردن کسی بودیم...
در آستانه‌ی در ایستاده بودم که گفت: «ریحانه! ما محکومیم به بقا. مجبوریم به ادامه دادن». این را که می گوید نمی داند برای ادامه دادن درمانده تر می شوم اما خوب که نگاه می کنم می بینم این جمله ی او سراسر اعتراض و بغض است و خودش هم نمی داند از من در اعتراض به ادامه دادن پیشی گرفته اما چیزی نمی گویم و فکر می کنم همین که ما می توانیم در فاصله ی یک متریِ هم بایستیم و زیر آسمان خدا به شیوه‌ی «انّما اشکو بثی و حزنی الی الله»، حزن مان را به حضرتش گله کنیم هم، از تنعم اوست... راست می گفت. او خیلی تلاش می کرد مثل خیلی از مردم شهر، نه! اصلا مردم جهان. دوران محکومیتش به سختی سپری می شد و خودش هم از این حکم ناراضی بود ولی من شاهد بودم که او بی باک و بی پروا دوران محکومیتش را جرعه جرعه سر می کشید. فکر می کنم اتفاقی نبود که بعد از همه ی این ها وقتی حال و روزم را دید، گفت: «حداقل برای امام زمان، به خودت، به این خانه برس! شاید به تو، به این خانه سر زد». این آخرین دستاویز او بود که تکانم بدهد. فردایِ این حرف های خواهرانه، نهم ربیع الاول بود و من باید به مدرسه می رفتم. قبلش از من پرسیدند برای امام زمان می خواهیم کاری بکنیم، پیشنهادتان چیست؟ دو پیشنهاد دادم و دومیِ آنها این بود که این نقل قول از آیت الله بهجت را بر مقوایی بنویسیم: «باید مجالسی تشکیل بدهیم و با رفقا و دوستان بنشینیم و مذاکره کنیم که از چه راهی می‌شود به آن حضرت رسید و با آن حضرت رابطه داشت». و بعد از بچه ها بپرسیم: «به نظرت توی اتفاقات اخیر کدوم خبر می‌تونه یه نشونه از امام زمان باشه؟». در ادامه به معاون پرورشی تأکید کردم این یکی از آمال آیت الله بهجت بود... صبح شد و ما به مدرسه رفتیم. دو ساعتِ تمام هر چه بادکنک در طیف صورتی بود را باد کردیم و به سقف آویزان کردیم. به بچه ها شربت و شیرینی دادیم و با پخش مولودی نهم ربیع الاول را جشن گرفتیم، و تمام. می پرسی پیشنهادم چه شد؟ هیچ! نهم ربیع الاول لابه لای امام فانتزی بازی، رنگ صورتی و عکس های ژیگول ویگول از تزئینات همراه با پخش مولودی تمام شد و رفت پی کارش. خواستم از همین تریبون بگویم: خواهرم! عزیزم! دلبندم! من به خودم به این خانه شاید برسم اما می بینی که؟! از این نقطه همه چیز همینقدر دور است، دور... پ ن ۱: مقصر این وضع جمهوری اسلامی نیست. مقصر این وضع خودِ ما هستیم. مگر اینکه معتقد باشیم جمهوری اسلامی، مردم ندارد. پ ن ۲: این متن اعتراض به چیزی نیست. یعنی حال اعتراض و مطالبه و این حرفها را ندارم. این متن تلاش دارد بگوید ما اینجا هستیم، درست همین جا که می بینید. در کشاکش بادکنک هایی که هر لحظه ممکن است بترکند و قاتی ترکیدن شان همه چیزمان را به هوا بسپارند. چقدر منتظر ترکیدن بادکنکِ این دوران هستم. راستی! اتفاقا در مراسم خیلی از بادکنک ها ترکیدند. و در نشانه ها پندیست یا اولی الالباب.. یکشنبه_ یکم شهریور ۱۴۰۵