یه نفر ازت میخواد چیزی رو که قبلاً دوست داشتی انتخاب کنی. بدون فکر، همون گزینه رو برمیداری و وقتی نگاهش میکنی، یادت میاد چرا همیشه انتخاب اولت بوده.
صدای بارون شروع میشه و یه پلیلیست قدیمی پخش میشه. اولین آهنگ که شروع میشه، تصویر یه شب خاص توی ذهنت ظاهر میشه؛ پنجره، نور اتاق، هندزفری و خودت که همونجا نشسته بودی.
روی یه میز، چندتا وسیلهی هنری میبینی. دستت بیاختیار سمت قلم موردعلاقهت میره و وقتی اولین خط رو میکشی، یادت میاد چرا همیشه همین رنگ رو انتخاب میکردی.
گوشی قدیمیت رو روشن میکنی و وارد گالری میشی. هر عکس مثل یه در باز میشه؛ یکی خندهت رو برمیگردونه، یکی یه سفر رو، یکی یه آدم رو که اسمش هنوز جایی توی قلبت مونده.
به آسمون شب نگاه میکنی و بدون اینکه بدونی چرا، اسم یکی از ستارهها رو زیر لب میگی. بعد یادت میاد قبلاً ساعتها دربارهی صورتهای فلکی مطالعه میکردی.
یکی از نقاشیهای قدیمیت رو میبینی. اول فقط یه تصویر معمولیه، اما چند ثانیه بعد یادت میاد اون روز دقیقاً چه حسی داشتی که باعث شد این رنگها رو انتخاب کنی.
بهت یه جعبهی قدیمی میدن. داخلش پر از بلیت، عکس، کاغذ و چیزهای کوچیکیه که هیچکس جز تو دلیل نگه داشتنشون رو نمیدونه. هرکدوم رو که لمس میکنی، یه خاطرهی کوتاه توی ذهنت روشن میشه.