هیچی نداره، یه تیکه از کارتنهای این آبلقمهای هارو برمیداره، وایمیسه وسط جاده و حین خوشآمدگویی، زائرارو باد میزنه. فکر کنم این قشنگترین و متفاوتترین لحظهایه که تو این راه بارها به چشم دیدم و هیچوقت از دیدنش سیر نمیشم. یه محبت، اخلاص و غم عجیبی داره.
شعاع نور تو هرگز شب ظلمت نخواهد دید،
تو آن عشقی که عاشق پای تو ذلت نخواهد دید.
همان خادم که کفشسینهزن را جفت میکرده،
شبی که جفت شد بندکفن زحمت نخواهد دید.
اگر دست گدا ظرف غذا دیدی، حسن داده،
کسی مارا سر این سفره بیدعوت نخواهد دید.
آخرین هیئتهفتگیای که دوتایی با داداشم میریم: (هفته بعد اینموقع سر خونهزندگی خودشه و من آزادی پیدا میکنم البته اگه از راه دور نخواد کنترلم بکنه)