هِزارویكشَب*
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کو
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم ؛ با دل های تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم(:
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد ، زلیخا بیشتر
هر شب عمرم به یادت اشک میریزم ای عزیز!
بعد حافظ خوانی شب های یلدا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر..
بر بخار پنجره یک شب نوشتی عاشقم،
خون شد انگشتم بر آجر حک کنم ما بیشتر
- حامد عسکری ؛
هِزارویكشَب*
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم ؛ با دل های تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با
این شعر خیلی مورد علاقمه.
مراقبش باشید.
قربان مردمکهای بیقرار چشمهایت بروم، قربان غم و شادی ات بروم. تو چه هستی که جز با تو آرام نمیگیرم. حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست.