الان دو شبه خواب کربلا میبینم.
هربارم توی خواب گریه میکنم و زار میزنم که بلاخره اومدم کربلات آقاجون.
هِزارویكشَب*
https://taravatesobh.blog.ir/1404/01/25/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%A
https://taravatesobh.blog.ir/1404/02/04/%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85
مامانم یه متنِ جدید نوشتهه.،
منتظرِ نظراتتون هست(🌝💗).
هدایت شده از ژیپسوفیلا
[ تکرار توهم ]
داشتم زندگیام را میکردم.
ظرف های روی هم تلنبار شده را میشستم و سینک آشپزخانه را تمیز میکردم.
یک دفعه دلتنگیات به سراغم امد. مثل آمدن و رفتن هایت بی مقدمه بود
جا خوردم، توقع نداشتم
فورا موسیقی غمگین را عوض کردم و جای آن را به آهنگی شاد دادم و با دستمال خیس به جانِ گاز افتادم.
مثل احمق ها هر کاری کردم تا شاید ذهنم به موضوعی دیگر منحرف شود، اما نشد. کار خودت را کرده بودی، سر زده به سراغِ قلب خستهام آمدی و آن را هوایی کردی.
خسته بودم از جنگیدن با این قلب زبان نفهم، بیخیال میشوم و نظارهگر، میخواهم ببینم تا کجا پیش میروی ..
هِزارویكشَب*
[ تکرار توهم ] داشتم زندگیام را میکردم. ظرف های روی هم تلنبار شده را میشستم و سینک آشپزخانه را ت
خیلی متنِ "وایمنمهمینطور"ی بود.