هِزارویكشَب*
یه آقایِ مهربون نشسته بود کنار موکب و روی کاغذ با خوشخطی متن برای مردم مینوشت.
ماهم یهعالمه گشتیم و خیلی رندوم این و گفتیم برامون بنویسن.
روز اول مسافرت / مشهد.
ساعت ۸ صبح حرکت کردیم سمتِ مشهد و نزدیکِ اذان مغرب بود که رسیدیم خونهی داییجون.
عصرونه خوردیم و بعد از یکم استراحت داییکوچیکه به جمعمون اضافه شد و کلی دورِهم گفتیم و خندیدیم.
زندایی یه کیکِ خوشمزه درست کرد و یه جشنِ روزِ دخترِ کوچولو گرفتیم.
بعد از اون شام خوردیم و حرکت کردیم سمتِ تجمع.
شور و حالِ اینجا وصف نشدنیه واقعا و یه لبخندِ بزرگگگ میاره رو لبت:)))
همهچی امشب صورتی و نانازبلا بود.
حتی تجمعِ امشب و سرود هایی که پخش میشد:)))💞
آخرش هم یه رزقِ امامرضایی نصیبمون شد و خوشحال برگشتیم خونه.
حالا که این رو نوشتم خیلی خیلی خستهام و مشتاقم فقط صبح شه تا بریم حرم و چشمم بخوره به گنبدطلاییِ آقاجانمون:)))
#خزعبلات.
هِزارویكشَب*
تا زنده ای از نردبان نماز، بالا برو. وگرنه بعد از تولدت به برزخ، برای دو رکعت نماز، التماس می کنی:)!
میدونم خیلی فراموشکارم بچها:))))
لطفا از این به بعد تو پیوی بهم یادآوری کنین.💔