یکی از بچه ها اینجوری بود که از علافی هر دودقیقه یهبار میومد بهمون سلام میکرد و انقدددزود صمیمی شد که اصن😭😂 .
هِزارویكشَب*
یکی از بچه ها اینجوری بود که از علافی هر دودقیقه یهبار میومد بهمون سلام میکرد و انقدددزود صمیمی شد
بعد یهبار بهم نخود تعارف کرد و من نگرفتم و بعدِ اون پدرمو با نخورد درآورد .
یعنی اینجوری که میومد رو بالشم نخود میذاشت ، میذاشت رو صورتم و اصن یه وضعیتی بود😭😂 .
هِزارویكشَب*
ولی نینیهایی که این مدت دیدم واقعااا گوگولیییییترینن بودن😭🧸 .
و من و وایولا که شیپ میکردیم نینیارو باهم😭🤣✨ .
از هیاهوها و صدا ها ، روح و تن و جانش به درد آمده بود . اما مشکل این بود که اتاق سوت و کور بود و همه آن هیاهوها ، صدای جنگ بین افکار های جدید و قدیمی مغزش بود .
هِزارویكشَب*
___
یاری کن ای نفس که درین گوشهٔ قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس
صبـر پیمبـرانه ام آخر تمام شد
ای آیت امیـد به فریــاد من برس
هوشنگابتهاج