چنان گریستم که هرگز در تمام عمرم نگریسته بودم...
در میان گریه گفتم : آنها نمیگذارند؛
نمیتوانم آدم خوبی باشم....
-داستایفسکی (يادداشتهای زیرزمینی)
اما تو هیچ وقت نبودی، وقتی از غم تو خودم مچاله بودم نبودی، وقتی قلبم رو شکستن نبودی، وقتی تنهایی بهم هجوم آورد نبودی، وقتی از عصبانیت دستهام میلرزید نبودی، وقتی بهت نیاز داشتم نبودی فقط وقتهایی بودی که حوصلهات سر رفته بود، وقتهایی که همه ولت کرده بودن، وقتهایی که بهم نیاز داشتی.
میل به فرار کردن همیشه در وجودم بود از این زندگی گریختن و پناه بردن به جایی که هیچ آدمی هیچ انتظاری هیچ غصهای و هیچ شادیای وجود ندارد.
گاهی وقتا راهحل فقط یه زنگ زدنه یه جمله خوب گفتنه یه قرار یهساعتهست، یا فقط کمی پا گذاشتن روی غروره اما آدمها ترجیح میدن همهچیز رو خراب کنن و طرف مقابل رو مفت از دست بدن.
خسته ام.
از جنگ اعصاب ها
از نشدن ها و نرسیدن ها
از سخت کار کردن
و سخت تر شکست خوردن ها
دلم تنبلی میخواهد.
دلم میخواهد زندگی کمی روی خوشش را
به من هم نشان دهد.
ساده بگویم
دلم مقصد میخواهد و
از مسیر ها خسته ام.