من به تلاشم برای بدست آوردنت پایان دادم
همیشه اینطوره که آدمای صبور تا یه جایی تحمل میکنن و بعد دیگه خسته میشن و برای همیشه همه چیزو پشت سر رها میکنن و میرن.
اون موقع هرچقدرم پشتتشون بدویی، دست و پا بزنی و سعی کنی
همه چیو درست کنی دیگه خیلی دیر شده، نمیبیننت.
شاید نیاز باشه رو پیشونیم هک کنم من یه فرد overthinker هستم لطفا با من شفاف باشید.
من از همیشه فهمیده شدن نمیترسم، از نصفه فهمیده شدن میترسم.
از اینکه عمیق باشم و آدما سطحی جوابمو بدن.
من بلد بودم آروم باشم حتی وقتی طوفان بغض تو گلوم گیر کرده بود.
بلد بودم لبخند بزنم وقتی ذهنم هزار راهِ رفتن میچید.
آدما فکر میکنن سکوت یعنی صبر، نمیدونن سکوت گاهی آخرین تلاشیه که آدم برای نریختن خودش میکنه.
مشکل خواب اونجاست که
فرقی نمیکنه شب زود بخوابی یا دیر
همیشه صبح زود بیدار شدن سخته.
اما من که اینقدر با احتیاط زندگی کردهام، من از زندگی چه میدانستم؟ من که در زندگی نه بردهام و نه باخته، بلکه زندگی را از سر گذراندهام؟ من که بلندپروازیهای زیادی نداشتهام و پیش از آنکه آرزویی تحقق یابد فوری عقب نشستهام؟ من که از رنج کشیدن فرار کردهام و اسمش را قابلیت بقا گذاشتهام؟ من که صورتحسابهایم را به موقع پرداختهام و با همهکس تا حد امکان دوست و موافق ماندهام؟ آدمی که خیلی زود جذبه و یأس برایش کلماتی شد که روزگاری در رمانها خوانده بود؟ آدمی که سرزنشهایش به خود هیچگاه به راستی دردش نیاورد؟ آری، باید به همهی اینها میاندیشیدم و نوعی خاص از پشیمانی را تحمل میکردم: سرانجام بلایی بر سر کسی آمده که همیشه فکر میکرد میداند چگونه از بلا برهد و درست به همین دلیل بلا بر سرش آمد.
درک یک پایان - جولین بارنز