هدایت شده از RadioMighat | رادیو میقات
6.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎧 داستان کوتاه (معامله با خدا )
زن فقیر: خدا اجرت دهد جوانمرد،کودک یتیمم از شدت گرسنگی از حال رفته است! با کمک تو امشب دیگر سر گرسنه بر زمین نمیگذاریم
مرد: خدا را شکر که طعام امشب شما محیا شد
حکیم : همممم، گمان کردم گرسنه هستی که نان را برداشتی ، اما میبینم با آن صدقه می دهی ؟!!!
صداپیشگان: علی حاجیپور - محمد حکمت - فاطمه آلبوغبیش
بازنویسی و کارگردان: علیرضا عبدی
تصویر سازی: محمد علی عبدی
پخش هر هفته ازکانال رادیو میقات پخش تخصصی داستانهای صوتی
@radiomighat
هدایت شده از کانال باشگاه مخاطبین نشر ستارهها
زنگ گفتگو 🛎
به نیت امام رضا علیه السلام برای حدود ساعت ۸ امشب میخواهیم چالش داشته باشیم.
اگر موافقید ✅ بزنید.😍
دوست داریم که شما هم در این گفتگو در کنارمان باشید.
#بهترینمشارکتهدیهکتابچاپیتقدیممیشود.
┄┅┅┈⊰✼📚✼⊱┄┅┅┄
محفلی برای دوستان کتابخوان
https://eitaa.com/joinchat/4250665582C6ccc87121f
به وقت بهشت 🌱
🦋🦋🦋🦋🦋 🍃🍃🍃🍃 🦋🦋🦋 🍃🍃 🦋 الههی نستوه #م_خلیلی #برگ۵۱ بالآخره مامان را مجاب کردم دوباره برویم خواستگار
🦋🦋🦋🦋🦋
🍃🍃🍃🍃
🦋🦋🦋
🍃🍃
🦋
الههی نستوه
#م_خلیلی
#برگ۵۲
الهه:
از دانشگاه برگشتم. تو راه، تمام فکرم پیش برنامهی شب بود. چیزی به لاله نگفتم. هنوز نه به بار بود نه به دار. اگر کارمان جور میشد، غرولندهای بعدش را چارهای میکردم.
از در حیاط تو رفتم. همهچیز را از دید نستوه نگاه کردم. چیز اضافهای تو حیاط نبود. مامان یا اسما، نمیدانم، یکیشان حیاط را آب و جارو کردهبود. گلهای بنفش مینا، آدم کور را بینا میکرد. فکر کردم مثل من، دل تو دلشان نیست ولی رنگ و رویشان قبراق است.
تو خانه، به جز مامان و انسیه کسی را ندیدم. بابا هم حتماً رفتهبود مسجد. از مامان پرسیدم: اسما کی میاد؟
_میگه هر وقت حتمی شد میاد.
سر و وضع خانه را نگاه کردم. هال جمع و جور بود. گوش شیطان کر، انسیه تن به کار دادهبود. رفتم تو اتاق پذیرایی. دو تا فرش دوازدهمتری کنار هم لم داده و دورتادور، پشتیهای یکرنگ دست به دست هم نشستهبود. برای خالی نبودن عریضه، روپشتیهای کرمرنگ را برداشتم. به جای مستطیلی، لوزی انداختم سرجایشان.
نستوه اولین پسری بود که به عنوان خواستگار راهش دادهبودیم. این هم به لطف قدمرنجهی عمهمهری عزیز. کی دلش میآمد به آن پیرزن که دیدنش همه برکت بود، نه بگوید؟ نستوهخان هم خوب میدانست چه کار کند!
شیشهپاککن بردم، آینهی توی طاقچه را تمیز کردم. کاش آن اتفاق تو مشهد نیفتاده بود. وقتی یادم به آن شب میافتاد، از خجالت دلم میخواست بمیرم. مردیکهی کثیف! خدا لعنتش کند.
کاش لااقل نستوه ندیدهبودم. خدا را هزارمرتبه شکر، همان موقع چشم تو چشم نشدیم. آخر من چهطور زن مردی بشدم که این فضاحت را دیدهبود؟
کاش میشد آن خاطرهی زشت را به راحتی آینه پاک کردن، از ذهن من و نستوه پاک کرد.
برفپاکن ماشین همراه با آهنگ میرفت و میآمد. بچهها از دوق باران بلند بلند حرف میزدند. علی زندوکیلی میخواند.
"تو خندههات آرامشه
رنگ صدات نوازشه
چی بین ماست که
بین من و عشق
قد یه آهم
فاصلهای نیست
هر اتفاقی
رخ بده بازم
بین من و تو
هیچ گلهای نیست".
نستوه هم که نافش را با صدای زندوکیلی بسته بودند. دست گذاشت روی دستم. نگاه از دانههای باران روی شیشه گرفتم. لبخند نشاندم کنج لب و نگاهش کردم. چشمک زد و همراه ضبط خواند: "چشمای تو تعریفی از زیبایی بی حد و مرزه
زیبایی تو فرصت نمیده نگاه من جز تو رو ببینه
هرجایی باشم، هرجا که باشی
عوض نمیشم حالم همینه".
تمام صورتش لبخند بود. دلم خواست همانجا هر چه دلخوری از نستوه دارم، کنار بگذارم. البته بارها این کار را کردهبودم ولی دوباره با یک جرقه همهاش انگار همین لحظه اتفاق افتاده، جلوی چشمم رژه میرفت.
دستم را فشار داد. تکیهام را راحت دادم به صندلی. انگشتهای جاندار نستوه، انگشتهای زنانه و سر شدهام را لمس میکرد.
"تنهاییهام رو
از تو نمیشه پنهون کنم
این روزای سخت رو
حتی تو خوابم پنهون کنم"
تصمیم گرفتم هر چه غم و غصه تو دلم دارم بریزم دور. بسمالله بگویم و محکم بایستم پای زندگی. مثل پیچک ساقه ضخیم کنم و بپیچم دور هر چه بین من و نستوه مشترک بود. برگهای تازهام را حائل کنم و نگذارم چشم غریبهای به داشتهی باارزشم بیفتد.
بابا آمد. همه چیز برای آمدن مهمانها آماده بود. زنگ زدند. دلم هری ریخت.
کپی یا انتشار به هر شکل حرام❌🙏🏻
✍🏻 م خلیلی
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
🪴هرچقدر شرایط سختتر باشد، موفقیت هم شیرینتر است. اینطور نیست؟
📚 آنشرلی در گرینگیبلز
✍🏻 مونتگو مری
سلام صبحتون به خیر ☕️
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حدیثی
آیهای
چیزی بخوان...
🥀🕯
فاطمهجان!
╭━━⊰⚜⚜⊱━━╮
@In_heaventime
╰━━⊰⚜⚜⊱━━╯
5.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دلایل بی حوصلگی و سطحی نگری امروزه ما و نسل جدید ❌❌
دوستانی که حوصله کتاب خوندن ندارین حتما این کلیپ رو ببیند✅
💌 رویای صادقه ای که پیام شهید حاج#حسن_طهرانی_مقدم را بعد از شهادتشان به همرزمانش و همه عاشقان
#ولایت میرساند...بهمراه راز آوردن سه بیت شعر از شاعر ارزشی و مذهبی برادر محمدرضا جعفری
- دیشب به خوابم آمد روح حسن چو نوری.. شأن شهید را او ، می گفت با چه شوری.. اینجا ملاک عشق است پیمان با ولایت... باید نمود پرواز تا مرز بی نهایت.... مأوای ما شهیدان نزد حسین زهراست...... جز راه رهبری نیست راه سعادت و راست......
🌷شبی بعد از شهادت حاج حسن خیلی دلم گرفته بود چون واقعا او را دوست داشتم و خاطرات ایشان خصوصا در یادواره سراسری شهدای گمنام سال 84 برایم تداعی عرفان و مقام معنوی او بود ، آن شب برای حاج حسن #قرآن خواندم تا اینکه خوابم برد ، در عالم خواب دیدم حاجی در مکانی زیبا و مجلل و باغی بزرگ است و اینقدر حاجی نورانی بود که مثل خورشید نور افشانی میکرد ، رفتم جلو و گفتم حاج حسن اینجا کجاست؟
🌷حاجی گفت اینجا بهشت شهداست و کارنامه #شهدا با امضا و تائید
#مقام_معظم_رهبری و ولایت کامل میشود وهیچکس نمی تواند بدون تایید ولایت اینجا بیاید هر چند تمام عمر خود را در جهاد و عبادت بسر برده باشد .
🔹گفتم حاجی فکری بحال ما کن فرمودند از طرف من به همه بگوئید که : جز راه #رهبری نیست راه سعادت و راست و ملاک و معیار در آخرت #پیمان_با_ولایت است ، و عشـق به #امام_خامنه_ای یعنی عاقبت بخیری .
🌿به روایتِ شاعر ارزشی و مذهبی برادر محمدرضا جعفری
#بیستویکمآبان_سالروزشهادت_پدرموشکی_ایران
#شهید_حسن_طهرانی_مقدم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🥀 *مَؤلاتي یا فاطِمَة
أمــاه!
نَحنُ إیتامُکَ یا سَیدتي..
وَ نَرجوا شِفاعتُکَ یا زَهراء* 💔...
#فاطمیه
#به_روایت_۷۵_روز