حس میکنم یکی دستتش و گذاشته رو گلوم و میگه حرف بزن تا بمب درونت منفجر نشده.
یه هفته ی مزخرف دیگم قراره شروع بشه و هرروزش به حوصله نداشتن و تحمل کردن بگذره
دیگه خیلی وقته از حرف زدن لذت نمیبرم، کم ترین چیزا میتونن به وجد بیارنم، کتاب خوندن دیگه سرِحالم نمیکنه، فیلما دیگه بهم چشمک نمیزنن، آدما حوصله سر بر و غیرقابل تحمل شدن، از بحث کردن لذت نمیبرم، ناراحت شدن جزوی از روتین روزانم شده، تحمل سر و صداها برام غیرممکن شده، بدون فکر کردن خوابم نمیبره و در آخر، حس میکنم روحم تو یه باتلاق گیرکرده و دست و پا میزنه برای آزاد شدن اما بیشتر و زودتر غرق میشه.