چه آهنگایی میخواستم بفرستم و با این حرف که"خب که چی" نفرستادم،چه حرفایی میخواستم بزنم و با این حرف که"بزنی که چی بشه"نگفتم،چه احساساتی رو صرفا با این حرف که"اهمیتی ندارن"دفن کردم و چه لحظاتی رو ازشون گذشتم و گذاشتم حسرت شن.
دلم میخواد به مغزم بگم یه دیقه وایسا بزار حجم اطلاعات مزخرفی که بهشون اهمیت میدی و بتونم هضم کنم
فوبیای ترک شدن اینطوریه که خیلی عادی داری با فرد روبروت حرف میزنی و خوش حالی ولی یهو یه فکر به ذهنت میرسه که"نکنه یه روزی بدون دلیل بره؟"و برای خراب شدن تمام لحظاتت همین یه فکر کافیه